داستان باحال | جدید 95

آموزش مسائل زناشویی,اس ام اس ,عکس بازیگران,بیوگرافی بازیگران,مدل,دختر باحجاب زیباست,گالری

فال حافظ

آخرین مطالب ارسال شده

بازدید : 268 views بار

داستان داروخانه - طنز

داستان داروخانه – طنز

اینو بخونین منفجر نشدین با من 
ﯾﺎﺭﻭ ﺯﺑﻮﻧﺶ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻪ،
ﻣﯿﺮﻩ ﺩﺍﺭﻭﺧﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﮔﻪ : ﺁﻗﺎ ﺩﯾﺐ ﺩﺍﺭﯼ؟
ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﺩﺍﺭﻭﺧﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﮔﻪ:
ﺩﯾﺐ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﯿﻪ؟
… ﯾﺎﺭﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺩﻩ : ﺩﯾﺐ


ادامه مطلب / دانلود کنید

تاریخ ارسال : ۲۸ اردیبهشت, ۱۳۹۲
نویسنده : سعید
نـظـرات : ۱ دیدگاه
بازدید : 163 views بار
داستان آموزنده مرد نابینا

داستان آموزنده مرد نابینا

مردي نابينا زير درختي نشسته بود!
پادشاهي نزد او آمد، اداي احترام كرد و گفت:قربان، از چه راهي ميتوان به پايتخت رفت؟»
پس از او نخست وزير همين پادشاه نزد مرد نابينا آمد و بدون اداي احترام گفت:آقا، راهي كه به پايتخت مي رود كدام است؟‌
سپس مردي عادي نزد نابينا آمد، ضربه اي به سر او زد و پرسيد:‌‌ احمق،‌راهي كه به پايتخت مي رود كدامست؟
هنگامي كه همه آنها مرد نابينا را ترك كردند، او شروع به خنديدن كرد…

ادامه مطلب / دانلود کنید

تاریخ ارسال : ۲۶ اردیبهشت, ۱۳۹۲
نویسنده : سعید
نـظـرات : بدون دیدگاه
بازدید : 349 views بار

داستان کوتاه دخترک باهوش

داستان کوتاه دخترک باهوش

یک روز دختربچه ای وارد بقالی شد و دستش را به طرف بقال دراز کرد و کاغذی را به بقال داد و گفت:
مامانم گفته جنسایی که تو لیست هست رو بهم بدین، این هم پولش…


ادامه مطلب / دانلود کنید

تاریخ ارسال : ۲ اردیبهشت, ۱۳۹۲
نویسنده : سعید
نـظـرات : بدون دیدگاه
بازدید : 293 views بار

داستان کوتاه(تخت مرگ!)

داستان کوتاه(تخت مرگ!)

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند. این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می‌دانستند…


ادامه مطلب / دانلود کنید

تاریخ ارسال : ۲ اسفند, ۱۳۹۱
نویسنده : سعید
نـظـرات : بدون دیدگاه
بازدید : 328 views بار

پیـــرمـــرد با سیاست و دوست دختــرخوشگلش|www.rahafun.com

پیـــرمـــرد با سیاست و دوست دختــرخوشگلش

در یک غروب پنج شنبه پیرمرد موسفیدی در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد وارد یک جواهر فروشی شدند و به جواهر فروش گفت : یک انگشتر مخصوص برای دوست دخترم می خواهم.
مرد جواهرفروش به اطرافش نگاه کرد و انگشتر فوق العاده گرانی و زیبایی که ارزش آن ۳ ملیون تومن بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.چشمان دختر جوان برقی زد تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.
پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت : خب ، ما این رو برمیداریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اونو چطور پرداخت می کنید؟


ادامه مطلب / دانلود کنید

تاریخ ارسال : ۲۰ آبان, ۱۳۹۱
نویسنده : سعید
نـظـرات : ۱ دیدگاه
Page 1 of 212
Xبستن تبلیغات