اعترافات باحال و خنده دار | جدید 95

آموزش مسائل زناشویی,اس ام اس ,عکس بازیگران,بیوگرافی بازیگران,مدل,دختر باحجاب زیباست,گالری

فال حافظ

آخرین مطالب ارسال شده

تبليغات

سايت

بازدید : 430 views

اعترافات باحال و خنده دار

اعترافات باحال و خنده دار

سلام به همه ی بازدیدکنندگان رهافان دات کام

امروز به یه مطلب جالب برخوردم که گفتم واسه شما هم بذارمش

چندتا اعتراف باحال و خنده دار (آخرشه)

من که از خوندنش خیلی حال کردم و کلی خندیدم

شما هم اعتراف خودتون رو در قسمت ادامه مطلب و نظرات بنویسید

فکر کنم هممون کلی اعتراف خنده دار داشته باشیم

همین الان به ادامه مطلب بروید و اعترافات رو بخونید

شما هم اعتـــــــرافـــــــــــ کـــــــنـــــــیــــــد

پگاه: اعتراف میکنم که بچه بودم دوست داشتم دندون پزشک بشم،یه بار تو بازی بزور خواهرمو خوابوندم و دندون لقشو با نخ کندم

.

بهنام: اعتراف میکنم بچه که بودم می خواستم برم دستشویی تی وی رو خاموش میکردم تا کارتون تموم نشه وبعد میومدم گریه میکردم به مادرم میگفتم کاره تو بود روشن کردی کارتون تموم شد

.

شهره: در اقدامی شجاعانه اعتراف می کنم که از درس تنظیم خانواده افتادم . اونم فقط به این خاطر که در جواب سوال احمقانه استادم که بهم گفت مگه این کلاس جای خوابه ؟ خیلی صمیمی و خرم گفتم : بیخیال استاد . کی تا حالا ۸ صبح خانوادش تنظیم شده !!!!!! کلاس رفت رو هوا استادم منو انداخت بیرون تا کم نیاورده باشه

.

مهرشاد: یک روز واساده بودم منتظر تاکسی هی می گفتم میدون ونک!! بعد ۲و۳ بار دیدم بهم بد نگاه می کنن!! دو رو برم رو که نگاه کردم و ۱کم به چیزی که گفتم دقت کردم فهمیدم واسادم میدون ونک می گم ونک

.

لادن: اعتراف میکنم وقتی بچه بودم کارتون فوتبالیستها رو نشون میداد،منم که بدون استثنا عاشق تک تک پسرای تو کارتون بودم،میرفتم لباسمو عوض میکردم ،یه لباس خشگلو شیک میپوشیدم،که وقتی تو تو دوربین نگاه میکنن،منو ببینن عاشقم بشن

.

شمیم: اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املا ها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفیا می بینم کی به حرفام گوش می ده …ازون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام:امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کودوم وسیله ها دست زد؟
بیشترم به دریچه کولر شک داشتم

.

یه پسره: دوم دبستان بودم معلم داشت با معلم کلاس سومیا از شوهرش بد مگفت منم گوش میدادم همشو گوش کردم شوهرش ظهر که اومد دنبالش من رفتم هرچی گفته بودو به شوهرش گفتم
فرداش که خانوم معلممون اومد مدرسه فقط گریه میکرد
بعد منو گرفت حسابی زد
بعد بهم تو دفتر نمرش منفی داد
گفت بیچاره میشی منفی بگیری
منم اینقد ترسیدم
فرداش کبریت بردم مدرسه تو حیاط زنگ تفریح تو اون همه شلوغی دفتر نمرو آتیش زدم
ناظممون تا میخوردم منو زد
بابامو دعوت کردن، بابام تو دفتر مدیر میخندید
این باعث شد سوم دبستان یه مدرسه غیر انتفایی منو اخراج کنه

.

الهام: اعتراف میکنم بچه که بودم یه روز تومدرسه یکی از دوستام(خدا بگم چیکارش کنه)،بهم گفت هرکی توخونشون پاسور(ورق) داشته باشه و پاسوربازی کنن،باباشو میگیرن اعدام میکنن!
ماهم که ازترس مرده بودیم تا رسیدیم خونه پاسورامونو سربه نیس کردیم و به خیالمون جون بابامونو نجات دادیم.
تازه بعداز اونم تایه مدت توکوچه خیابون،خونه فامیلا،دوست،آشنا،خلاصه هرجا پاسور میدیدیم سربه نیس میکردیم و جون آدمارو نجات میدادیم…

.

علی: آقا ما یک روز رفته بودیم آرایشگاه دوستمون تا وقتی اصلاحش تموم شه ما دم در آرایشگاه واستاده بودیم یکدفعه یک دختر ناز اومد تو کوچه منم گفتم آرمان(اآرایشگره) چه دخترای سک*ی داره کوچتون شاگرد نمی خوای؟ آرمانم خندید اومد ببینه کیو میگم نگو این دختره خواهرش بوده!!! تو عمرم دیگه نزدیک آرایشگاشم نرفتم

.

ستاره: اعتراف میکنم یه بار اتو کشیدن موهام یکساعت طول کشید چون موهام بلند بودن ، بعد از کلی کیف کردن و احساس رضایت، نگاه کردم دیدم اتوی موم خاموشه

.

شیوا: اعتراف میکنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام , تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه!!!!!

.
تازه هی چند بارم پشت سر هم این کار و کردم , چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد!!!!

.

مینا: اعتراف می کنم سوم دبیرستان بودم امتحان شیمی داشتم نخونده بودم بعد از امتحان تو شلوغی برگمو گذاشتم تو کیفم هفته ی بعد دبیرمون کلی معذرت خواست گفت برگه ی شمارو گم کردم پیدا میکنم میارم 

.

ساناز: اعتراف میکنم پارسال تابستان خونه خالم روضه بود زنا جوگیر شده بودن .منم رفتم تو کولرشون گلاب ریختم .وقتی بوی گلاب پیچید تو خونه فکر کردن امام زمان اومده .خونه رفت تو هوا

.

حسین: اعتراف می کنم اعتیادم به خوردن سرلاک از بچگیم تا ۳ سال پیش یعنی ۲۶ سالگیم ادامه داشت . وقتی از سر کار با کت و شلوار و ریش پرفسوری می رفتم داروخانه برای خرید سرلاک و یارو می پرسید کوچولوتون چند وقتشه احساس حماقت خاصی بهم دست می داد

.

ژاله:اعتراف میکنم یکی ار بزرگترین دغدغه های بچگیم این بود که چرا وقتی نماز می خونیم جلو خدا باید چادر سرمون کنیم در حالی که تو دستشویی همه جامونو میبینه

.

نگار: کلاس اول دبستان بودم سر درس “ص” وقتی داشتم مشقاشو مینوشتم به ذهنم رسید ما تو زبان عامیانه میگیم بارون اما کتابیش میشه باران پس صابون هم لابد صابانِ اصلش!!! از این نبوغ خودم خرکیف شدم همه مشقامو نوشتم صابان!!! فرداش معلممون به شدت نبوغمو برد زیر سوال

.

مهسا: اعتراف میکنم اولین بار که جزومو دادم به یکی از پسرای همکلاسیم,وقتی آورد بهم داد تا ۵دقیقه داشتم توی جزوم دنباله شمارش میگشتم

.

شیرین: اعتراف می کنم واسه مصاحبه ی دانشگاه رفته بودم ، یارو گفت اصول دین رو بگو منم شرو کردم به خوندن : اصول دین پنج بود دانستنش گنج بود … : دی

.

علی:اعتراف میکنم بار اول که یه بز از نزدیک دیدم بچه بودم از ترس بهش سلام کردم بعد فرار کردم.

.

نگین: اعتراف می کنم یه بار پسر همسایه چهارسالمونو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟

دیدم بچهه تحویلم نگرفت باباهه خندید
اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چقد بزرگ شده!
مامان گفت نوید کیه؟
گفتم: پسر آقای …
گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده

.

فرهاد: اعتراف میکنم یه بار با چند تا از بچه ها قرار گذاشتیم بریم دم در کلاس یکی از بچه ها اذیتش کنیم،واسه همین یه لقمه جور کردیم رفتیم در کلاسشون،(حالا تصور کنید تو کلاس پر دختر) رفتیم در زدیم گفتیم ببخشید استاد ،آقای فلانی تو این کلاسن؟؟؟استاده گفت بله ایشون ته کلاس هستند،ما هم گفتیم شرمنده مامانشون اومده بود دم دانشگاه گفت این لقمرو بدیم بهش ،غذا نخورده،یعنی میتونم بگم کلاس ترکید

.

بهزاد: اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیومد تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده 

.

وحید: اعتراف می کنم سال اول دانشگاه شدیدا به یکی از دخترها علاقه مند شده بودم و روم نمیشد بهش بگم ، همیشه آرزو می کردم بهش ماشین بزنه دم دانشگاه و من ببرمش بیمارستان و نجاتش بدم بلکه عاشقم شه!!

.

زهرا: اعتراف میکنم یه بار سر کلاس خوابم برده بود استاد میخواست از کلاس بیرونم کنه ۳ دفه گفت بروبیرون گفتم چشم الان میرم(اما هرکاری میکردم نمیشد) دفه آخر که داد زد گفت پس چرا نمیری؟ منم داد زدم گفتم بابا *پام خواب رفته* …. !!

.

بابک: اعتراف میکنم ۵ ساله بودم خیلی شیطون بودم و مامانم یاد گرفته بود منو بندازه تو حموم چراغ رو هم نزنه مثلا بترسم تنبیه شم،دو سه بار انداخت من تنبیه نشدم،بار چهارم که منو انداخت تو حموم دیدم حوصلم سر میره شیر رو باز کردم و دوش گرفتم بعد زنگ حمومو زدم..مامانم فکر کرد تنبیه شدم..باید میدیدینش تو اون حال وقتی درو باز کرد بجای اینکه بگم ببخشید،گفتم حوله بیار برام!!!

.

مهتا: بچه بودم داداشم بهم میگفت وقتی توی شکم مامان بودی.مامان رفت دستشویی که پی پی کنه که تو افتادی تو دستشویی این من بودم که نجاتت دادم و همیشه شکلات و پفک منو با این حرف ازم میگرفت

.

سمیرا: اعتراف میکنم تا همین ۲-۳ سال پیش نمیدونستم انگشت وسطیو که نشون میدن فا… یعنی چی فک میکردم یعنی خیلی باحالیو اینا یه روز رفتم دانشگاه خواهر حراست بهم گفت آفرین کریمی امروز مقنعت جلوئه آآآآآآآفرین! منم اینقد حال کرده بودم با این حرفش رفتم اونورتر برگشتم نگاش کردم با لبخند انگشتمو با کمال احترام ردم بالا بهش نشون دادم….خلاصه که ۱ ماه درگیر کمیته انضباطی بودم

.

شیدا: یه باررفته بودیم بیرون یه پسره بهم گفت بخورمت منم بهش گفتم … نخور

.

نیما: اعتراف می کنم یه سری داشتم چایی می خوردم، قندم تموم شد ..یهو داداشم واسم قند پرت کرد..هول شدم چایی رو ول کردم، قند رو گرفتم

.

محمد: بچه بودم یه روز داشتیم با دختر خالم تو حیاطمون بازی میکردیم.وسط های بازی یه دفعه به من گفت محمد یه کاری میگم بکن ، جون شکوفه نه نگو ، گفتم باشه ، گفت دست من رو بشکن.گفتم: آخه چرا؟گفت خیلی کلاس داره آدم دستش روگچ بگیره..گفتم نه من اینکارو نمیکنم ، از اون اصرار و از من انکار ، آخر سر دیگه خسته شدم گفتم باشه.کنار استخر بودیم ، استخر هم خالی بود ، بدون اینکه چیزی بگم هولش دادم تو استخر ، علاوه بر دستش ، سرش هم شکست، کتفش هم جا به جا شد.چند روز بعد توی بیمارستان گفت بیشعور من منظورم این بود که یکم دستمو بپیچون مو بر داره

.

فرهاد: اعتراف می کنم یه بار داشتم یه دختره که اون طرف خیابون راه می رفت رو نگاه می کردم ، بعد دختره باهام چشم تو چشم شد ، همینجوری چشم تو چشم رفتیم جلو بعد من یهو با صورت رفتم تو کیوسک برق ، سریع واسه اینکه ضایع نشم دست به سینه تکیه دادم به همون کیوسکه و ساعتمو نگاه کردم که مثلا من منتظر کسیم!!!!

.

احمد: یکی از مشکلات من در درس علوم دبستان، این بود که فک می کردم حس چشایی مربوط به چشمه، حس بینایی مربوط به بینی

یه بار خونمون کلی مهمون اومده بود منو داداشمو دومادمونو خواهر زادم با مهمونامون نشسته بودیم من داشتم سر به سر خواهر زادم میزاشتتم ۴ سالشه
بهش میگفتم داییت مال من میگفت نه ماله منه
میگفتم بابات مال من گفت نه ماله منه
گفتم مامانت مال من من گفت نه مال خودمه
شاکی شدم گفتم پس چی مال من؟؟ با تعجب دورو برشو نیگا کرد چشش خورد به سطل آشغال گوشه اتاق بلند گفت آهان سطل آشغال مال تو!!!! ملتی داشتن این ماجرارو نیگا میکردن یهو منفجر شدن از خنده حالا منو میگی بدتر از همشون میخندم ” بچیکه ۴ سالشه آبرومونو برد”

.

اعتراف میکنم:از چند روز قبل دوستم میخواست زمانی که من پاهامو رو هم گذاشتم کفشمو با پاش در بیاره ولی نمیتونست تا امروز سر کلاس زبان بودیم من دیدم داره با کفشش بازی میکنه منم نامردی نکردم با پام زدم کفشش در اومد افتاد تقریبا وسط کلاس منم سریع فرار کردم خدارو شکر استاد نفهمید وگرنه از کلاس بیرونمون میکرد

.

.

اعتراف میکنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام , تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه!!!!!
تازه هی چند بارم پشت سر هم این کار و کردم , چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد!!!!
.
.
.
اعتراف می کنم یه بار پسر همسایه چهارسالمونو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟
دیدم بچهه تحویلم نگرفت باباهه خندید
اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چقد بزرگ شده!
مامان گفت نوید کیه؟
گفتم: پسر آقای …
گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده
.
.
.
چند روز پیش دختر خالم گوشیشو خونمون جا گذاشته بود … بهش اس ام اس(!) زدم گوشیتو جا گذاشتی!!!!!!!
.
.
.
چند وقت پیش تو حیاط خونه سیگار میکشیدم که صدای باز شدن در حیاط اومد منم حول شدم سیگارو روی گوشیم خاموش کردم (!!) و بدترش اینکه بلافاصله گوشیو پرت کردم تو باغچه و سیگار خاموش موند تو دستم
.
.
.
اعتراف میکنم دوران راهنمایی روز معلم همه تخم مرغ آورده بودن که توش پر گل بود منم یه تخم مرغ خام آورده بودم که بزنم بخندیم! معلم اومد داخل همه سرو صدا کردن و شادی کردن تخم مرغارو میزدن به تخته منم این وسط تخم مرغو زدم به تخته ! ترکید رو تخته پاشید همه جا ، رو لباس معلمم ریخت ! سریع گفت کی بود ؟!!؟ هیچکی هیچی نگفت با این که میدونستن کار منه خلاصه از ته کلاس ۴ – ۵ نفر شلوغو آورد بیرون  زدشون ولی نگفتن کار من بود ! چون شاگرد زرنگیم بودم معلمه شک نمیکرد بهم !
وقتی از کلاس اومدیم بیرون تا دو کیلومتر به صورت چهار نعل فرار کردم آخرم سر کوچه گرفتن زدنم !
.
.
.
اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املا ها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفیا می بینم کی به حرفام گوش می ده …ازون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام:امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کودوم وسیله ها دست زد؟
بیشترم به دریچه کولر شک داشتم
.
.
.
اعتراف می‌کنم سر فینال جام جهانی‌ تا لحظه‌ای که اسپانیا گل زد فکر می‌کردم اسپانیا نارنجیه، هلند آبی‌، گل هم که زد کلی‌ لعنت فرستادم به هلند، بعد گل رو صفحه نوشت اسپانیا ۱ – هلند ۰ ، تازه فهمیدم کل بازی داشتم اشتباه فحش میدادم
.
.
.
اعتراف می کنم وقتی داداشم دو ماهش بود خندون رفتم تو آشپزخونه، مامانم گفت نارنگیتو خوردی؟ گفتم آره، تازه به آرشم دادم!
بیچاره مامانم بدو بدو رفت نارنگی رو از حلقش کشید بیرون!
.
.
.
یه بار با بچه ها بودیم یکی از دوستام رو بعد از مدت ها دیدم ، کلی ریش گذاشته بود
:D با خنده بهش گفتم : علی این ** بازیا چیه ؟
گفت پدرم فوت کرده
:l گفتم تسلیت میگم
.
.
.
اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیومد تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده
.
.
.
اعتراف میکنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یوهو مدیر عامل از تو اتاق خودش گفت: امیــــــــــــــــــر جووون…بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامـــت….گفتم منم همینطور….گفت پیش ما نمیای؟؟؟؟ گفتم چرا..حمتاً..از پشت میزم بلند شدم برم تو اتاقش..به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفن حرف میزنه با امیر دوستش و من از شدت ضایگی دیوارو گاز گرفتم

.

.

.

.

اعتراف میکنم بادیدن اسم بچه های قدیمی (ک قبلا دوست بودیم)قندتو دلم آب میشه.میخام داد بزنم بگم من بااینا دوستم.خیلی خیلی دوستتون دارم.

.

.

.

سوارقطاراتوبوسی بودیم.تقریبا خالی بود من رفتم نزدیک یه پسر نشستم وکلاروم اینوربودکه نگاش نکنم که ناگهان پاش رفت توسطل اشغال خیس گیرکرد.گفت ااااه.من خفن خندم گرفت که بلندشدم محلو ترک کردم.راستی بگم ک زیادبودیم کلاجاها قاطی شده بودنسوارقطاراتوبوسی بودیم.تقریبا خالی بود من رفتم نزدیک یه پسر نشستم وکلاروم اینوربودکه نگاش نکنم که ناگهان پاش رفت توسطل اشغال خیس گیرکرد.گفت ااااه.من خفن خندم گرفت که بلندشدم محلو ترک کردم.راستی بگم ک زیادبودیم کلاجاها قاطی شده بودن

.

.

.

اعتراف میکنم امروز امتحان دین و زندگی داشتم منم تا دیشب ساعت نه نمیدونستم ساعت نه فهمیدم تا صبح نشستم نگاه کردم صبح رفتم مدرسه دیدم امتحان ریاضی بود دوستم بهم اشتباه گفته بود از عمد ای خداااااااااا

.

.

.

ی روز ی بنده خدایی ازم برسید چطوری؟منم گفتم شکر نفسی میاد و میره.بعد گفت الهی بمیرم یعنی آسم داری!!!!!!!!!ای خدااااااااا ینی اون روز مردم از خنده.آدم اینقد خنگ نوبره والا

.

.

.

اعتراف میکنم امروز سر چلسه امتحان ریاضی هرچی به جلوییم میگفتم درشت بنویس منم ببینم هی ریز مینوشت منم اعصابم خورد شد بلند شدم و جلوی مراقب محکم گذاشتم پس گردنش و گفتم مگه نمیگم درشت بنویس!!!مراقب اومد برگما گرفت و از جلسه پرتم کرد بیرون.خدا را شکر ده نمره نوشتم لااقل تژدید نمیشم!

.

.

.

.

اینجانب هیچ وقت پشت ماشین سوتی ندادم مثلا ماشین خاموش کنم تو دنده روشن کنم یا از این چیزا !

اعتراف می کنم مدتی پیش در حال رانندگی به سمت منزل بودم و می خواستم بپیچم تو خیابون که دستم از روی فرمون سر خورد

هل شدم می خواستم فرمون رو بگیرم دستام به هم پیچ خورد همزمان برف پاک کن خورد

تا فرمون رو گرفتم نزدیک بود برم عقب یه ماشین که پارک بود

زدم رو ترمز ماشین خاموش کرد

اومدم روشن کنم به ماشین تا استارت زدم یه متر پرید جلو خورد عقب ماشین جلویی

کلاج گرفتم روشن کردم زدم دنده عقب گفت خررررررررررررت

کلاج رو محکم فشار دادم زدم دنده عقب افتادم تو جوب !!!

خلاصه هرچی ذره ذره آبرو جمع کرده بودم  یه لگد زدم و همش رو ریختم

.

.

.

.

اعتراف می کنم با دوستم دعوام شد

در اولین اقدام انتقام جویانه شماره موبایلشو دادم به عنوان فروشنده گوسفند زنده تو نیازمندی ها چاپ کنن

.

.

.

.

اعتراف می کنم چند وقت پیش کامبیز دیرباز رو تو ماشینش  دیدم

اومدم بگم شما کامبیز دیربازی ?

گفتم شما کامباز دیربیزی !!!

خودش از خنده با کله رفت تو فرمون !!!

.

.

.

.

اعتراف می کنم تا ۱۴ سالگی فکر می کردم

اگه مغز حیوانات رو بخورم باهوش می شم و آی کیوم می ره بالا !!!

.

.

.

.

اعتراف می کنم بچه که بودم فکر می کردم

این برچسب های تبلیغاتی که روی در خونه ها می چسبونن یه چیزی توی مایه مدال ژنرالهاست !!!

هر کی بیشتر داشته باشه وضعش بهتره هی می رفتم برچسب همسایه ها رو می شمردم که یه وقت اضافه تر از ما نباشه !!!

.

.

.

.

اعتراف می کنم بچه که بودم کلید خونمونو بر می داشتم رو یه کاغذ هم یه نقشه می کشیدم

می بردم تو باغچمون خاک می کردم بعدا خودم می رفتم پیداشون می کردم میگ فتم نقشه گنجه اینم کلید صندوقشه !!!

.

.

.

.

اعتراف می کنم

همین الان مهمونا ریختن تو خونه مون

من اومدم تو اتاقم قایم شدم دارم اینا رو می نویسم

.

.

.

.

اعتراف می کنم در دوران کودکی و جاهلیتم فکر می کردم

مو خوره یه جور حشره است که تو سر زندگی می کنه و مو رو می خوره !!!

.

.

.

.

اعتراف می کنم یه بار رفتم دستشویی شروع کردم به باز کردن دکمه های پیراهنم

دیگه داشتم می رسیدم به دکمه ی آخر پیرهنم که یادم افتاد نباید پیراهنم رو در بیارم !!!

.

.

.

.

اعتراف میکنم تا سنه ۱۳-۱۲ سالگی تحت تاثیر حرفای مادربزرگم که خیلی تو قید و بند حجاب بود با روسری میشستم جلوی تلویزیون مخصوصا از ایرج طهماسب خیلی خجالت میکشیدم. زیاد میخندید فکر میکردم بهم نظر داره!!
.
.
.
.
.
اعتراف یکی از دوستان: مامان بزرگ خدا بیامرز ما تو ۹۵ سالگی فوت کرد. صبح روزی که مامان بزرگم فوت کرده بود همه دور جنازش نشسته بودیم و همه داشتن گریه میکردن.. جمعیتم زیاد بود … منو داداشمم تو بغل هم داشتیم گریه میکردیم …. اشک فراوون بود و خلاصه جو گریه بود … یهو دختر خالم که تازه رسیده بود اومد تو حیاط و با جدیت داد کشید: مامان بزرگ زود رفتی … یهو کل خونه رفت رو هوا …حالا خندمون قطع نمیشد!! ..

.

.

.

یه شب مادرم مریض بود داشتم ازش پرستاری میکردم بعد گفت برو برام آب بیار رفتم آب آوردم دیدم خوابش برده اومدم تریپ بایزید بسطامی بردارم صبر کنم بیدار شه یه دفعه یه لحظه خوابم برد آبو ریختم رو مامانم !!!!!!!!

.

.

.

.

وقتی پدرم روزنامه میخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمین تو هوا جلوی صورتش نگه میداره، اعتراف میکنم بچه که بودم یواشکی میرفتم پشت روزنامه طوری که پدرم منو نبینه و با مشت چنان میکوبیدم وسط روزنامه، پاره که میشد هیچ، عینکش می افتاد و بابا کل مطلب رو گم میکرد. کلاً پدرم ۳۰ثانیه هنگ میکرد. بعد یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد و حرص میخورد. اما هیچی بهم نمیگفت و من مانند خر کیف میکردم. تا اینکه یه روز پدرم پیش دستی کرد و قبل از من روزنامه رو کشید و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبیدم تو عینکه بابام. عینک شکست. من ۵ روز تو شوک بودم!!

.

.

.

.

اعتراف میکنم بچه که بودم شبا پیش خواهرم میخوابیدم وسطای شب که مطمئن میشدم که خوابش سنگین شده دستشو میکردم تو دماغم!!

.

.

.

.

سوار اتوبوس شدم، رفتم تو، قسمت آقایون پیش یه آقایی نشستم و از خستگی خوابم برد، نزدیک مقصد دیدم زانوم درد میکنه فهمیدم آقایه کناری ۳-۲ بار با کیفش کوبیده تو پام تا بیدارم کنه چون میخواست پیاده بشه و من جلوش رو گرفته بودم، خیلی شاکی نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود. آقاهه گفت : ببخشید خانم ۵ بار صداتون کردم نشنیدین، ترسیدیم. اعتراف میکنم برای اینکه ضایع نشم که مثل خرس خواب بودم وانمود کردم که کَر هستم و با زبون کر و لالی و طلبکارانه عصبانیتم رو نشون دادم، مرد بیچاره اینقدررررر ناراحت شده بود ۱۰ دفعه با دست و ایما و اشاره از من معذرت خواهی میکرد!!

.

.

.

.

اعتراف میکنم راهنمایی که بودم به شدت جو گیر بودم، همسایگیمون یه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود، شوهره هم هر روز میومد و جلو در خونش سر و صدا راه مینداخت، خیلی دلم واسه خانومه میسوخت. یه روز که طرف اومده بود عربده کشی، تصمیم گرفتم که برم و جلوش در بیام. رفتم تو کوچه و گفتم آهای چیکارش داری؟ یارو یه نگاه بهم انداخت و یه پوزخندی زد و به کارش ادمه داد، منم سه پیچش شدم، وقتی دید من بیخیالش نمیشم گفت اصلا تو چیکارشی؟ منم جوگیر، گفتم لعنتی زنمه!!

.

.

.

.

احمقانه ترین کار زندگیم این بود که سعی کردم مفهوم ای دی اس ال رو برا مادربزرگم توضیح بدم!!

.

.

.

.

تو عروسی نشسته بودم یه بچه ۳ ، ۴ ساله اومد یک هسته هلو داد بهم، منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زیر میز، چند ثانیه بعد دیدم دوباره آوردش، این دفعه پرتش کردم یه جای دور دیدم دوباره آورد!! می خواستم این بار خیلی دور بندازمش که بغل دستیم بهم گفت آقا این بچس سگ نیست! طرف بابای بچه بود!!

.

.

.

.

اعتراف میکنم دوره دبستان امتحان جغرافی داشتیم یه سوالش این بود: تنها قمر کره زمین؟ من هم با اطمینان کامل نوشتم قمر بنی هاشم!!!

.

.

.

اعتراف میکنم بچه که بودم با دختر و پسر خاله هام لباس کهنه میپوشیدیم میرفتیم گدایی با درامدش بستنی میگرفتیم که همسایمون مارو لو داد و کتک خوردیم!!

.

.

.

سوم دبستان که بودم یه روز معلممون مدرسه نیومد منم ظهرش رفتم در خونشون که یه کوچه بالاتر از ما بود تکلیف شبمو ازش گرفتم.

.

.

.

.

اعتراف میکنم به عنوان ۱ مهندس میخواستم دیوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زیر جایی که میخوام سوراخ کنم سیم برق رد شده باشه، واسه اینکه برق نگیرتم فیوز رو قطع کردم، تازه وقتی دیدم دریل کار نمیکنه کلی غصه خوردم که دریل سوخت !!

.

.

.

.

.

اعتراف می کنم بچه که بودم تا ۶ سالگی وقتی سرمو می ذاشتم رو بالش که بخوابم

نبض روی شقیقه هام صدای تیک تیک می داد و منم نمی فهمیدم که نبضم داره می زنه

فک می کردم بالشتم کرم داره وقتی سرمو میذارم روش کرم ها اون تو رژه می رن  !!!

.

.

.

.

 

اعتراف می کنم وقتی از خیابون رد می شم اسم تابلو مغازه ها رو می خونم

اگه تو ماشینم باشم سعی می کنم همه رو بخونم اگه نشه یه جورایی وجدان درد می گیرم !

این عادتو از بچگی دارم چون معلم کلاس اول دبستانمون گفته بود تابلوی مغازه ها رو بخونین تا روخونی تون قوی بشه دیگه این مونده تو سرم!

.
.
.
.

اعتراف می کنم تو نصب بازی یا نرم افزار همش موس رو می گیرم

جلویه اون نوار سبزه تا به اون برسه بعد که یکم می ره جلو خر کیف م یشم می گم ایول بدو بدو برس به اون سبزه دیگه چیزی نمونده !

.
.
.
.

اعتراف می کنم رفتم مغازه سیگار بگیرم

گفتم : آقا یه بسته وینستون بده

مغازه دار گفت : لایت باشه ؟

یهو یکی از پشت سرم گفت : آره لایت باشه بچم گلوش اذیت نشه

برگشتم دیدم بابام پشت سرمه !

.
.
.
.

اعتراف می کنم با رفیقم وایستاده بودیم سر خیابون یکی رد شد به دوستم سلام داد

گفتم : این اسکول مشنگ کی بود ؟

گفت : دامادومونه !!!

.
.
.
.

اعتراف می کنم رفته بودم دیدن یکی از فامیلامون که تازه فارغ شده بود

بچه رو بغل کردم می خواستم بگم ایشالله زنده باشه گفتم ایشاالله زنده می مونه !!!

.
.
.
.

اعتراف می کنم تو تاکسی نشسته بودم

نزدیکای مقصد به جای اینکه بگم ممنون پیاده می شم بلند گفتم : خسته نباشید !!!

اینقدر تابلو بود دیگه نتونستم کاری کنم جز اینکه سریع پیاده بشم !!!

.
.
.
.

اعتراف می کنم تو مجلس ختم شوهر عمم به عمم به جای اینکه بگم غمه آخرتون باشه

گفتم : ایشالا آخر عمرتون باشه !!!

.
.
.
.

اعتراف می کنم وقتی خیلی کوچیک بودم موقع دستشویی رفتن بخاطر ترس در و تا آخر باز می ذاشتم

روز اول مدرسه طبق عادت همیشگی رفتم دستشویی مدرسه و در هم باز گذاشتم

یه لحظه برگشتم دیدم نصف مدرسه به اضافه ناظم جمع شدن جلوی دستشویی دارن بهم می خندن

.

.

.

.

اعتراف میکنم کلاس دوم ابتدایی که بودم، شبا موقع خواب گریه میکردم، حتما میپرسید چرا؟!

راستش یاد درسایی می افتادم که معلم هنوز تدریس نکرده بود و با خودم میگفتم من چجوری اینارو یاد بگیرم و این میشد که میزدم زیر گریه، بابام هم نصفه شبی پا میشد درس رو که معمولا ریاضی بود بهم یاد میداد، منم یاد میگرفتمو بعد با خیال راحت میخوابیدم !

.

.

.

.

اعتراف میکنم کوچولو که بودم مامانم نمیذاشت چیپس بخورم، خلاصه یه شب اینقد رو مخش رفتم که بالاخره گفت: باشه فردا بهت پول میدم برو بخر. من اون شب تا صبح نخوابیدم !

.

.

.

.

اعتراف میکنم وقتی که ۷،۸ سالم بود، یه روز ظهر بابام داشت میخوابید به من گفت که برو برام پتو بیار، آقا من یه دختر عمو دارم اسمش بتوله و خونشون هم کنار خونه ی ماست، رفتم بتول رو صدا زدم گفتم بیا بابام کارت داره، اون هم پاشد اومد خونمون، به بابام که خواب و بیدار بود میگه عمو کارم داشتی؟ بابام با همون حالت منو نگاه کرد و با یه کم عصبانیت بهم گفت: من بهت میگم برو پتو بیار رفتی بتول رو آوردی ؟!

.

.

.

.

اعتراف میکنم که تا ۱۰ سالگی به قشنگ میگفتم خشنگ و داداشم هم به خاطر همین همش منو تنبیه میکرد!

.

.

.

.

اعتراف میکنم یه پسر عمه دارم که تا ۱۶ سالگی نمیدونستم این پسرعممه !!

.

.

.

.

اعتراف میکنم خیلی سال پیش خونمون یه عالمه مهمون بود و همه میگفتن و میخندیدن که یهو همه جا ساکت شد، منم تصمیم گرفتم یه سوال که خیلی منو درگیر خودش کرده بود رو اون موقع بپرسم ، آقا برگشتم گفتم یه سوال دارم، همه کنجکاو شدن، گفتم وقتی بچه به دنیا میاد از کجا میفهمن پسره یا دختر ؟؟ همه زدن زیر خنده، منم متعجب شده بودم که چرا میخندین و رو سوالم پافشاری میکردم و میگفتم واقعا از کجا میفهمن، که مامانم بهم گفت فعلا بیخیال شو بعدا بهت میگم ! الان که به اون موضوع فکر میکنم میبینم عجب سوتی دادم !!

.

.

.

.

اعتراف میکنم اون زمانا که کارتون فوتبالیستها رو پخش میکردن (اگه یادتون باشه بعضی وقتها دو قسمت رو باهم نشون میدادن) من قبل از اینکه شروع بشه و تیتراژش بود میرفتم جلوی تلویزیون و جلوی اسپیکرش داد میزدم که دو قسمته نشون بدید !!

.

.

حالا بازم اگه چیزی یادم اومد میگم … !!!


منبع: www.rahafun.com


دوست عزیز از مطالب جذاب زیر دیدن فرمایید



ابتکار در پیشگیری جمع آوری ماهواره- عکس باحال... ابتکار در پیشگیری جمع آوری ماهواره- عکس باحال اینم راه حل جالب یکی از هموطنان عزیزمون برای جلوگیری از جمع آوری ماهواره ها   . . . ...
عکس جالب و خنده دار عکس جالب و خنده دار و اینگونه بود که طوفان سندی آمریکا آغاز شد !  . . .
اس ام اس های تنهایی آبان 91 اس ام اس تنهایی هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت را بگیرد که احساس میکنی در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد **********اس ام اس تنهایی***...
آیا همه چی به نفع آقایان است (طنز) اگر مرد زن نگیرد عاقل است ولی اگر زنی شوهر نکند ، «بیخ ریش پدرش مانده» است. اگر مرد شب ها تا صبح بیرون از منزل بماند، «مهمانی» بوده است ولی اگر زن ...
علت اصلی درس نخواندن دانشجویان این است ؟... علت اصلی درس نخواندن دانشجویان این است ؟   1) در سال 52 جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میما...
عشق مهم تره یا کفش ؟ عکس خنده دار عشق مهم تره یا کفش ؟ عکس خنده دار خب معلومه کفش مهم تره اگه باور نداری عکس رو ببین . . . ...
کی میگه خانم ها پر توقع هستند؟ کی میگه خانم ها پر توقع هستند؟ . . یه حلقه ساده... . . يك مجلس عروسی ساده و کم خرج . . . يك ماه عسل ساده . . . یک خانه کوچک ...
نامه یک دختر به همسر آینده اش – طنز... نامه یک دختر به همسر آینده اش - طنز همسر آینده ام…..! ســــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــلام می توانی خوشحال باشی، چون ...
اس ام اس خنده دار زناشوئی هر مردی باید یکروزی ازدواج کنه،چون شادی تنها چیز زندگی نیست ! . ***www.rahafun.com*** . من از تروریستها وحشتی ندارم ، من دوساله ازدواج کردم س...




تبليغات

سايت

دیدگاه شما در مورد این مطلب

  1. توسط : حنا ی والیبالیست در تاریخ ۱۶ مهر ۱۳۹۴

    خیلی باحال بودن مردم از خنده
    حالا اعتراف خودم:کلاس دوم بودم فیلم چارچنگولی هم تازه دراومده بود و نگاه کرده بودم تو فیلمه هم جواد رضویان هر ضرب المثلی میگفت با اون یکیا قاطی میکرد مثل این:چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان غم مخور!یه روزم نمیدونم سر چی معلممون از دستمون عصبانی شد بعد گفت چرا عاقل کند کاری منم با ذوق و شوق بلند گفتم باز آید به کنعان غم مخور هیچی دیگه نامرد بد زد تو ذوقم!

  2. توسط : امين در تاریخ ۱۱ بهمن ۱۳۹۳

    اعتراف ميکنم…کلاس چهارم که بودم با معدل عالى قبول شده بودم,معاونه بهم ميگه شيرينى بده منم ميرم براش شيرينى مادر ميخرم…..همين باعث شده کل خانوادهم تاالان اينو سوژه ما کنن.

  3. توسط : fatemeh در تاریخ ۱۳ شهریور ۱۳۹۳

    اعتراف میکنم یه بار گوشیم هنگ کرد سیم کارتو در اوردم گزینه ی ریست اومد دوستم میگه ری استارتش کن اصن یه وضعی بودا مارو باش با کیا شدیم 75میلیون

  4. توسط : تشک بادی در تاریخ ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۳

    ممنون از مطالب بسیار خوبتون

  5. توسط : ترانه در تاریخ ۱۸ اسفند ۱۳۹۲

    می اعترافم قدیم ندیما که یه بنده خدایی تصاف میکرد تو خونه بحثش پیش میومد میگفتن فلانی بیچاره تصادف کرده ظــــــرف زیـرش میذارن منم پیش خودم چقد ناراحت میشدم و گاهی گریه میکردم که چرا زیر اون بنده خدا بشقاب چنگال میذارن خوب دردش میاد…بعدحسی که داشتم این بود که بیچاره روی ظرفا خوابیده و شناوره و هر لحظه چنگال میره توکمرش دردش میاد :rotfl:
    .
    .
    .
    یه همچین بچه احساسی بودم من خاک وچوکــــــــــم :rotfl:

  6. توسط : مهدی در تاریخ ۱۱ اسفند ۱۳۹۲

    ایول خیلی قشنگ بود :heh: :heh:

  7. توسط : طراحی وب سایت خبری در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۹۲

    با تشکر از مطالب خوبتان

  8. توسط : niloofar در تاریخ ۱۲ دی ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم یه سری تو خوابگاه خیلی خوابم میومدامتحانم داشتیم رفتم صورتموشستم حواسم نبودبادمپایی توالت اومدم توراه روبعدازچنددقیقه دیدم صدای جرو بحث میاددیدم دعواشده که چرابادمپایی توالت اومدن تو راه رو!!!منم فوراازاتاق اومدم بیرون گفتم چه وضعشه بهداشتورعایت نمیکنیدوازاین حرفاخوابگاه رفت رو هواگیس وگیس کشی شدمنم اومدم تواتاق وازحال رفتم ازبس خندیدم!!!!! جالب اینه دمپایی دقیقاجلودراتاق مابود!!!امامن طلب کاربودم!!!!

  9. توسط : niloofar در تاریخ ۱۲ دی ۱۳۹۲

    سلام مرسی خیلی باحال بودن
    مخصوصا اونکه واسه پسره لقمه برده بودن خیلی جالب بودخیلی خندیدم

  10. توسط : kimiy jojo در تاریخ ۹ دی ۱۳۹۲

    وقتی بچه بودم رفتم به اطلاعات مجتمع خریده الکی اسم خودمو گفتم پیج کنه بعد با صدای دلنشینش اسمم تو مجتع پخش شد از خوشحالی قند تو دلم آب شده بود انگار بهم تی تاب داده بودن

  11. توسط : اتنا در تاریخ ۱ دی ۱۳۹۲

    مرسیییییییییییییییییییییییییییییییی ! خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلییییییییییییییییییییییی باحالللللللللللللللللللللللللللللللللل بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووددددددددددددددددددددددددددددددددددد.بازم از این اعترافا بزااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارررررررررررررررررررررررررررررررر :evilgrin: :snicker:

  12. توسط : ترنم در تاریخ ۱۲ آذر ۱۳۹۲

    يه بار رفتم مغازه لوازم آرايشي ميخواستم برق لب بخرم ميخواستم بدونم از ايناست كه رايحه خوب ميده ومزه خوبي داره يا نه .يه دفعه برگشتم به فروشندهه كه يه پسره بود گفتم ببخشي آقا اين برق لبا خوشمزست؟؟؟؟؟؟؟اصن آب شدم از خجالتاااااااااا :sweat:

    • توسط : admin در تاریخ ۱۳ آذر ۱۳۹۲

      مرسی جالب بود ترنم خانم

  13. توسط : kimiy jojo در تاریخ ۶ آذر ۱۳۹۲

    من قبلنا یه مرضی داشتم بدجور شکاک بودم همشم به این مخاطب خاصم گیر میدادم یه روز رفته بودیم بیرون من شروع کردم به غر زدن اینم ماشینو پارک کرد تو کوچه داد میزد میگفت خستم کردی به خدا بسه دیگه بس کن منم فقط گریه میکردم یهو این برگشت گفت تو فردا پس فردا که بچه دار شدی این رفتارتو به بچه هاتم انتقال میدی منم از حرصم برگشتم گفتم من اصن نمیخوام بچه دار بشم اینو که گفتم این لجش دراومد با فریاد گفت ولی من بچه میخوام فهمیدی؟بچهههههه،من میخوام بچه داشتم باشم بچه بچه پنجره هم باز بود صداش داشت هز ماشین میرف بیرون هرکارم میکردم ساکت نمیشد منم مث خر گریه میکردم یهو ی پیرزنه اومد کنار پنجره من گف ننه ایشالا خدا یه رحمی به تو بکنه یه بچه بهت بد این مرده یه دنده دست از سرت برداره منو میگی خندم گرفت مخاطب خاصمم میگفت نخند داد میزدا بعدش به پیرزنه گفت باشه حاج خانم مرسی واسش دعا کن این مریضه محتاجه به دعاهای شما پیرزنه گفت ننه نذرو نیاز یادت نره فقط دست به دامن خدا باش این رف من چنان خندم گرفته بود که نگو جرعت نمیکردم بخندم این وحشی میشد
    بیچاره پیرزنه چقد دعا کرده خدا میدونه

    • توسط : admin در تاریخ ۶ آذر ۱۳۹۲

      ههههه
      جالب بود
      ممنون

  14. توسط : kimiy jojo در تاریخ ۶ آذر ۱۳۹۲

    یه دفه خونه خواهرم بودم، خواهرم حامله بود پفک میخواست، شوهر خواهرمم موتور داره. خواهرم به شوهرش گف رضا پفک میخوام حتما چی توز باشه.
    رضا گف چی توز کدوماس؟ خواهرم گف همونکه یه میمونه رو موتور…. آقا شوهرخواهرم اینقد بدش اومد بلند شد بره گف میمونم خودتی…
    اینقد اونروز خندیدیم باخواهرم. رفتم یه پفک خریدم که شب میاد ببینه چی توز ایناس

  15. توسط : بهاره در تاریخ ۳۰ آبان ۱۳۹۲

    خیلی جالب بود به نظرمن واقعا متفاوت بود
    امیدوارم ادامه بدی
    خسته نباشید :rose:

    • توسط : admin در تاریخ ۳۰ آبان ۱۳۹۲

      ممنون بهاره خانم
      بازم به سایت سر بزنید خوشحال میشم

  16. توسط : kimiy jojo در تاریخ ۲۷ آبان ۱۳۹۲

    اعتراف می کنم سال اول دانشگاه بودم یه بار خیلی کلاسم دیر شده بود کرایه رو زودتر دادم به راننده بقیه ی پولی که بهم داد پاره بود

    همزمان می خواستم بگم این پوله پاره ست عوضش کنید هم می خواستم بگم سر ورزنده پیاده میشم گفتم :

    آقا ببخشید لطفن سر ورزنده منو پاره کنید!!!

  17. توسط : kimiy jojo در تاریخ ۲۷ آبان ۱۳۹۲

    سلام ممنون از سایت خوبتون…
    عالیههههههههههههههههههههه…
    به نظرمن چیزی کم نداره…

  18. توسط : kimiy jojo در تاریخ ۲۷ آبان ۱۳۹۲

    اعتراف می کنم کوچیک که بودم تو سالن خونمون وقتی کسی نبود عینهو دیوونه ها شروع می کردم به رقصیدن… بعد یهویی یادم میو مد که خدا داره نگاه می کنه! خجالت می کشیدم می رفتم یه گوشه می نشستم!

  19. توسط : kimiy jojo در تاریخ ۲۷ آبان ۱۳۹۲

    بچه که بودم به نوشابه میگفتم دیش بابا!
    یه بار عموم اینا خونمون بودن بعدپسر عموم رفت نوشابه شام رو خوردمنم اومدم تو جمع بلند گفتم مامان سعید دیش بابارو خورد
    زن عموم زد توسرش وای پسرم!!!!!! داشت انگشت میکرد توگلوی سعید!!!!!!!!!

  20. توسط : kimiy jojo در تاریخ ۲۷ آبان ۱۳۹۲

    یه روز داشتم میرفتم دانشگاه بعد یه بچه ای داشت میدوووید زمستونم بود از بقل من رد شد منم عشق بچه ابراز احساسات کردم گفتم اخی دیرت شده کوچولو زمین نخوری عزیزم بد برگشت شالشو از جلو صورتش زذ پایین دیدم ریش داره مرده از اینا که قدشون کوتاست تا خود دانشگاه میخندیدمو گریه میکردم ازیه طرف ناراحت بودم ازیه طرف جلو خندمو نمیتونستم بگیرم

  21. توسط : kimiy jojo در تاریخ ۲۷ آبان ۱۳۹۲

    یه روز داشتم میرفتم دانشگاه بعد یه بچه ای داشت میدوووید زمستونم بود از بقل من رد شد منم عشق بچه ابراز احساسات کردم گفتم اخی دیرت شده کوچولو زمین نخوری عزیزم بد برگشت شالشو از جلو صورتش زذ پایین دیدم ریش داره مرده از اینا که قدشون کوتاست تا خود دانشگاه میخندیدمو گریه میکردم ازیه طرف ناراحت بودم ازیه طرف جلو خندمو نمیتونستم بگیرم

  22. توسط : مینا در تاریخ ۲۷ آبان ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم وقتی مامبیرون میرفت منم میرفتم سراغ یخچال و سس مایونز رو تند تند میخوردم.

    • توسط : admin در تاریخ ۲۷ آبان ۱۳۹۲

      ههههه
      ممنون مینا جان

  23. توسط : ساحل در تاریخ ۲۷ آبان ۱۳۹۲

    یه روز که از کلاس والیبال میومدم تو راه با خواهرم مسابقه گذاشتیممن از بالای بل عابر اومدم بابالارفتن از بله دکمه شلوارم در رفت به انتهای بله که رسیدم شلوارم اومد بایین دوتا بسر زیر بل نشسته بودن یکیشون این صحنه رو ندیده بود اون یکی قسم میخورد براش که شلوار دختره در اومدمنم باکمال خونسردی که انگار سره دستشویی هستم شلوارمو کشیدم بالا. :heh:

    • توسط : admin در تاریخ ۲۷ آبان ۱۳۹۲

      از دست شما
      ههههههههه

  24. توسط : kimiy jojo در تاریخ ۲۶ آبان ۱۳۹۲

    وقتی پدرم روزنامه میخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمین تو هوا جلوی صورتش نگه میداره، اعتراف میکنم بچه که بودم یواشکی میرفتم پشت روزنامه طوری که پدرم منو نبینه و با مشت چنان میکوبیدم وسط روزنامه، پاره که میشد هیچ، عینکش می افتاد و بابا کل مطلب رو گم میکرد. کلاً پدرم 30ثانیه هنگ میکرد. بعد یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد و حرص میخورد. اما هیچی بهم نمیگفت و من مانند خر کیف میکردم. تا اینکه یه روز پدرم پیش دستی کرد و قبل از من روزنامه رو کشید و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبیدم تو عینکه بابام. عینک شکست. من 5 روز تو شوک بودم!!

    • توسط : admin در تاریخ ۲۶ آبان ۱۳۹۲

      ممنون کیمیا جان
      جالب بود

  25. توسط : mahsaa در تاریخ ۲۰ شهریور ۱۳۹۲

    من اعتراف میکنم که تو حرص در آوردن استادم خخخخخخ

    • توسط : admin در تاریخ ۲۰ شهریور ۱۳۹۲

      ای ول
      هههههه

  26. توسط : maryam در تاریخ ۱۰ شهریور ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم یه روز امتحان زبان تخصصی ترم اخر داشتیم منم که هیچی نخونده بودم یه سوسک گذاشتم تو یه جعبه کبریت و با خودم برم سر جلسه امتحان (من از سوسک و حشرات و حیوانت نمیترسم) وقتی مراقب حواسش نبود اون ازاد کردم و سالن رفت تو هوا همه جیغ زدن و ریختن بهم و ماهم شروع کردیم به تقلب کردن خلاصه نمره امنتحانم شد 18 … دم خودم جیززززززززززززز

  27. توسط : maryam در تاریخ ۱۰ شهریور ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم تا اول دبیرستان بلوز و شلوار پسرونه می پوشیدم و همیشه با پسرا بازی میکردم و هیچ دوست دختری نداشتم یه روز که با محمد و عباس و مصطفی تو کوچه بالا بلندی بازی میکردیم منو مصطفی محکم بهم برخورد کردیم و دندون من رفت تو سر مصطفی و سرش را سوراخ کرد کلی خون آمد ولی دندون من هیچیش نشد

  28. توسط : maryam در تاریخ ۱۰ شهریور ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم سال سوم راهنمایی بودم یه مدیر گند دماغ داشتیم که هر گز ندیدیم بخنده و پنجره دفترش توی حیاط مدرسه باز میشد یه روز 6تا سیگارت 5 زمانه به هم چسب زدم و روشن کردم از پنجره انداختم توی دفترش تا چند دقیقه فقط صدای جیغش را میشنیدیم دویدیم روبروی درب دفتر ایستادیم قیافش حسابی خنده دار شده بود یه دفعه از حال رفت… بعد که فهمیدن کار منه خانوادم خواستن وقتی بابا فهمید چیکار کردم سرم داد کشید اون داد را هرگز یادم نمیره چون اولین و اخرین باری بود که بابا سرم داد زد البته به ادب کردن مدیر می ارزید چون بعد از اون مدیر وقتی منو میدید با اخم لبخند میزد

  29. توسط : lamborghini در تاریخ ۳۰ مرداد ۱۳۹۲

    اعتراف می کنم یه بار چهارده سالم بود رفته بودیم پارک.
    من هم جو گیر شدم رفتم سوار تاب بچه های سه چهار ساله شدم.
    خیلی هم با سرعت شروع کردم به عقب جلو کردنش.
    دیگه خلاصه وزنم رو نکشید برعکس شد…
    وسط زمین و هوا معلق بودم و دست و پاهام هم پیچیده بود لای زنجیرا… دیگه به زور خودم رو آزاد کردم.

    • توسط : admin در تاریخ ۳۰ مرداد ۱۳۹۲

      باحال بود خخخخخ

  30. توسط : VEXEL در تاریخ ۱۰ مرداد ۱۳۹۲

    سلام_ ادمین خدا خیرت بده مردیم از خنده _ دمت گرم
    خیلــــــــــــــــی باحالی 😀

    • توسط : admin در تاریخ ۱۰ مرداد ۱۳۹۲

      قربونت
      قابل نداشت

  31. توسط : ♥`*•.¸¸.•*´♥دختر شاه پریون♥`*•.¸¸.•*´♥ در تاریخ ۱ مرداد ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم وقتی بچه بودم یه بار یه تیکه از قالی خونمونو سوزوندم بعد واسه اینکه مامانم نفهمه پماد سوختگی زدم تا خوب شه !

    • توسط : admin در تاریخ ۱ مرداد ۱۳۹۲

      رهافان

  32. توسط : sheida در تاریخ ۱۶ تیر ۱۳۹۲

    سلام آقا علی من شیدام (مدیرت سایت رئال مادرید که اومده بودی)ممنون به خاطر این که از وبم تعریف کردی راستی سایت تو خیلی عالیه حتما بازم مزاحمت میشم
    اعتراف میکنم یه بار دوستم رفتم اتاق دبیران و سوال های امتحان تاریخ رو از کمد دبیرمون برداشتیم و خوندیم
    در پایین که میخواستیم اونو سر به نیست کنیم متوجه شدیم سوالات مال خرداد89 بوده !!!!!

    • توسط : admin در تاریخ ۱۶ تیر ۱۳۹۲

      سلام شیدا خانم
      مرسی.
      خاطرتون زیبا بود

  33. توسط : rahelepishi در تاریخ ۳ تیر ۱۳۹۲

    مرسی که اومدی وبلایگه من کلی هم تعریفیدی لینکیدمت
    بابا من که خیلی شیطون بودم اعتراف کنم باز عذاب وجدانام شروع میشه اینقده بلا سر معلمام اوردم که وقتی از هر مدرسه ای میومدم بیرون خداروشکر میکردن جدی میگم
    نمونه اش این داستان
    ما دوم هنرستان بودیم یه یه دبیر دینی داشتیم پیر بود عاقا رو مخمون بود هی میحرفید یادش میرفت دوباره میگفت 4ساعتم باش کلاس داشتیم خودتون دیگه تصورشو بکنید چی میگم یکی از این روزا که کلافه بودم رو ی یه ورقه نوشتم (من خرم)ای دبیره عادت داشت مابینه میزا قدم بزنه اومد سمته میزه من داشت بر میگشت چسبوندم به پشت مقنعه اش چند لحظه بعد کل کلاس رف رو هوا حالا این خوب بوود

  34. توسط : رسول محرمی زاده در تاریخ ۳۱ خرداد ۱۳۹۲

    در اقدامی شجاعانه اعتراف می کنم بچه که بودم از جیبه بابام پول کش میرفتم میرفتم مدرسه برا بچه ها ساندویچ میخریدم تا تکلیف ها مو بنویسن

  35. توسط : amir hosssin در تاریخ ۲۷ خرداد ۱۳۹۲

    :yes: :rotfl: :kissing: :waiting: :sweat: :mean: :handshake: :razzmad: :reallypissed: :goaway: :callme: :onthephone: :secret: :meeting: :dance: :meeting: :starving: :stop: :beatup: :idk:

  36. توسط : scuderia در تاریخ ۲۷ خرداد ۱۳۹۲

    الان ساعت 4:20 صبحه از خنده همه رو بیدار کردم
    دارن برنامه میچینن وقتشون که آزاد شد منو ببرن تیمارستان 😮

  37. توسط : sare در تاریخ ۲۶ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف می کنم تو دوران دبستان یه روز همه گچایی که پای تخته بود رو با هزار بد بختی روی پنکه ریختم، یه عالمه هم گچ از دفتر کش رفتم اوناهم پودر کردم ریختم رو پنکه… سر کلاس که پنکه رو روشن کردیم کلاس مه شد :evilgrin:

  38. توسط : خودمم در تاریخ ۲۵ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف می کنم تا سن11سالگی فک می کردم بچه ها رو لک لکا از آسمون میارن.(الان14 سالمه)

  39. توسط : سحر در تاریخ ۲۵ خرداد ۱۳۹۲

    اول اینکه لینکتون کردم.
    اعتراف میکنم اولین بارم بود غذا درست میکردم داشتم قیمه پزیده بودم اومدم غذارو بکشم که بخوریم دیدم گوشت نریختم تو غذا فقط لپه ریخته بودم. 😀 😀

  40. توسط : زهره در تاریخ ۲۵ خرداد ۱۳۹۲

    یه کمی جالب بود.منم اعتراف میکنم وقتی پدر بزرگم مریض بود همه بالا سرش دعای توسل و زیارت عاشورا میخوندند من که امتحان داشتم علوم میخوندم………یه روز هم ادرس خیابان رو از یه مانکن مغازه پرسیدم :laugh: :rotfl: :-* :disdain: :fingersxd:

  41. توسط : شیوا در تاریخ ۲۵ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم بچه که بودم، فک میکردم ماکارونی رو مث برنج میکارند بعد در میاد

    بابا اینطوری نیگا نکنید :razzmad:

    الان فهمیدم که درخت داره

  42. توسط : پویان در تاریخ ۲۳ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم دوران راهنمایی روز معلم بود
    همه تخم مرغ آورده بودن که توش پر گل بود منم از یه تخم مرغ خام آورده بودم که بزنم بخندیم! این اومد داخل همه سرو صدا کردن و شادی کردن تخم مرغارو میزدن به تخته منم این وسط تخم مرغو زدم به تخته ! ترکید رو تخته پاشید همه جا رو لباس معلمم ریخت ! سریع گفت کی بود ؟!!؟ هیچکی هیچی نگفت با این که میدونستن کار منه خلاصه از ته کلاس ۴ ۵ نفر شلوغو آورد بیرون مثل سگ زدشون ولی نگفتن کار من بود ! چون شاگرد زرنگیم بودم معلمه شک نمیکرد بهم !
    وقتی از کلاس اومدیم بیرون تا دو کیلومتر به صورت چهار نعل فرار کردم آخرم سر کوچه گرفتن مث سگ زدنم !

  43. توسط : هومن در تاریخ ۲۳ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف می کنم کوچیک که بودم تو سالن خونمون وقتی کسی نبود عینهو دیوونه ها شروع می کردم به رقصیدن… بعد یهویی یادم میو مد که خدا داره نگاه می کنه! خجالت می کشیدم می رفتم یه گوشه می نشستم!

  44. توسط : بتی در تاریخ ۲۳ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف می کنم دوم دبیرستان که بودم بعد پیدا کردن کارت واکسیناسیون پسر همسایمون که واسه روز قبل بود زنگ زدم خونشون گفتم آقای احسان…؟۲۰ ساله؟نام پدر….؟هستید؟دیروز واکسن سرخک-سرخجه زدید؟با تعجب گفت بله!منم گفتم اشتباه شده واکسنی که دیروز زدید تا ۷۲ ساعت دیگه باعث بروز علایمی می شه که باید تحت مراقبت باشید مثل حمله های قلبی یا تنفسی!طرف از ترس از حال رفت و نیم ساعت بعد با آمبولانس بردنش بیمارستان هنوزم عذاب وجدان دارم

  45. توسط : ایرج در تاریخ ۲۳ خرداد ۱۳۹۲

    وقتی بچه بودم رفتم به اطلاعات مجتمع خریده الکی اسم خودمو گفتم پیج کنه بعد با صدای دلنشینش اسمم تو مجتع پخش شد از خوشحالی قند تو دلم آب شده بود انگار بهم تی تاب داده بودن

  46. توسط : بتی در تاریخ ۲۳ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف می کنم یه با زنگ زدم ۷۰۰ اپراتور ایرانسل کلی پشت خط منتظر موندم تا بعد یه ربع یه پسره جواب داد منم حواسم دیگه به گوشی نبود هل شدم گفتم: سلام منزل آقای ایرانسل؟

  47. توسط : سیاوش در تاریخ ۲۳ خرداد ۱۳۹۲

    چند وقت پیش تو حیاط خونه سیگار میکشیدم که صدای باز شدن در حیاط اومد منم حول شدم سیگارو روی گوشیم خاموش کردم (!!) و بدترش اینکه بلافاصله گوشیو پرت کردم تو باقچه و سیگار خاموش موند تو دستم

  48. توسط : سیاوش در تاریخ ۲۳ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف می کنم بچه بودم از خواب که بیدار میشودم چشمام که قی میکرد از مامانم میپرسیدم چرا چشمام صبح که از خواب پا میشم توش آشغاله؟ مامانم که خودش دلیلشو نمیدونست بهم میگفت پسرم چون روزا شیطونی میکنی شبا شیطون میاد پی پی میکنه تو چشات منم یک شب تا صبح بیدار موندم تا ببینم شیطون کی میاد بری*ه تو چشمام…. اسکل بودم

  49. توسط : مونا در تاریخ ۲۳ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف می کنم چند روز پیش دختر خالم گوشیشو خونمون جا گذاشته بود … بهش اس ام اس(!) زدم گوشیت جا گذاشتی!!!!!!!

  50. توسط : بهاره در تاریخ ۲۱ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف ميكنم بچه ك بودم ب شلوار ميگفتم شاشو…!!!!

  51. توسط : farzane در تاریخ ۲۱ خرداد ۱۳۹۲

    فقط میتونم عالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بود
    همه مطالبتون فوق العاده بود
    دستتون درست
    خسته نباشید
    لینکتون کردم

    • توسط : admin در تاریخ ۲۱ خرداد ۱۳۹۲

      ممنون فرزانه جان
      لطف کردی

  52. توسط : ## در تاریخ ۱۸ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم وقتی سال دوم دبستان بودم یه بار از معلممون پرسیدم چه شکلی بچه دار میشیم معلممونم زد زیر خنده من پیش خودم فکر کردم این دیگه چه دیوونه ایه دیگه حالا که 14 ساله شدم میفهمم ولی هنوزم بعضی از برو بچ شر از معلم میپرسن

  53. توسط : م.الف در تاریخ ۱۴ خرداد ۱۳۹۲

    ميگم سايتت خيلي لوسه ! تا نظر گذاشم خودش تاييد شد … !! خخخخخخخخخخ…

    • توسط : admin در تاریخ ۱۴ خرداد ۱۳۹۲

      ممنون سر زدی بهم
      دیگه برای کاربرای خاص نظر خودش تایید میشه 😀

  54. توسط : سعید ترشیزی در تاریخ ۱۴ خرداد ۱۳۹۲

    سلام دوست عزیز
    ممنونم
    شما هم سایت جالبی داری…
    اگه با تبادل لینک موافقی لینکم کن و بهم خبر بده تا لینکت کنم 🙂

  55. توسط : دارا در تاریخ ۱۳ خرداد ۱۳۹۲

    ایول بابا وب باحالی داری بلینکونیم همدیگه رو

  56. توسط : دارا در تاریخ ۱۳ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم
    تا 10 سالگی با پسر دایی هام که خیلی شیطون بودن و هم سن بودیم وقتی خونه یکیمون خالی میشد میرفتیم هرچی شیر آب تو خونه بود رو باز میکردیم
    هر چی مصرفش با برق و گاز بود هم روشن میکردیم
    فک میکردیم میگن قبض اینقد اومده بود پولش واسه ما میومد

  57. توسط : بي غم در تاریخ ۱۰ خرداد ۱۳۹۲

    لينكت كردم
    خواستي مارو بلينك فقط بم خبر بده!!!!

  58. توسط : بي غم در تاریخ ۱۰ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف ميكنم از اونجايي ك خييييييلي به خودم اهميت ميدم و ادم قرطي و بروزي بودم و هستم و خواهم بود،حدودا 5.6 سالم بود يه روز مامانم خوابيده بود رفتم موچينشو برداشتم قشنگ نشستم ابروهامو برداشتم و تميز كردم:)خيلي شيك و مجلسي!!!!

  59. توسط : امیر حسین حسینی در تاریخ ۹ خرداد ۱۳۹۲

    سلام – اسکریپت افزایش بازدید واقعی گوگل برای مدیریت محتوی وردپرس به فروش میرسد

    برای مشخصات بیشتر به ادرس زیر مراجعه کنید :

    http://www.ariyatv.com/robot

  60. توسط : ali در تاریخ ۷ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یوهو مدیر عامل از تو اتاق خودش گفت: علـــــــــــی جووون…بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامـــت….گفتم منم همینطور….گفت پیش ما نمیای؟؟؟؟ گفتم چرا..حمتاً..از پشت میزم بلند شدم برم تو اتاقش..به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفن حرف میزنه با علی دوستش و من از شدت ضایگی دیوارو گاز گرفتم

  61. توسط : zahra در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم ۸ ساله بودم.
    با یکی از پسرای فامیل تصمیم گرفتیم قایم شیم بعد بیان دنبالمون بگردن.
    (خونه مامان بزرگم اینا بودیم)
    رفتیم خونه همسایه مامان بزرگم اینا، تو خونشون غاز داشتن.
    یه کاری کردیم همه غازا ریختن تو خیابون، بعدم قایم شدیم و یه ساعت بعد داییم پیدامون کرد…………..
    از اون روز به بعد با هیچ پسری هیچ جا نمیرم!!!!

  62. توسط : hossein baghban در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۹۲

    الان مادرم اومده میگه بیا دلستر بخور پسرم
    تعجب کردم میگم دستت درد نکنه
    میگه آخه از این تلخاست کسی نمیتونه بخوره
    الان دنبال پدر مادر واقعیم میگردم.

  63. توسط : hossein baghban در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۹۲

    تولدم بود پسرداییم که به زور4 سالش میشه اومده میگه میخوام واست شعر بخونم
    اجازه میدی؟
    گفتم بفرما پسردایی جون
    شروع کرد به خوندن:
    سلام سلام عزیزم
    گوساله ی عزیزم
    دمت سفید و آبی
    پشکل نریز رو قالی!
    بله! چی بگم گودزیلاس دیگه.

  64. توسط : شادی در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۹۲

    من اعنراف می کنم یک روز با دوستام رفتیم نمازخونه تو کفش همه ی معلمام و پیش نمازمون کلی برف ریختیم بد مدیرمون نفهمید کار کیابوده همه می گفتن کاره سومی هاس بدش روز بعد مدیرمون سر صف گفت برا شفای این بیمارا دعا کنید از اون جا به ما می گن باند بیماره

  65. توسط : nargesss در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم وقتی خیلی خیلی کوچیک بودم لخته لخت رفتم توکوچه!!!!خاهرمم هروقت میخواس اذیتم کنه اینوبرام یادآوری میکرد….آب میشدم میرفتم زمین
    داغون میشدما اصن له له…..خخخخخ
    البته الان روم تاثیرنداره…….:)

  66. توسط : زهره در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم که امدم به یکی از همکلاسی های اقا که پشت سرم بود تقلب برسونم بعد امتحان امده میگه نمرش از من بیشتر شده میگم چند تا تست از رو من زدی میگه همشو اینم شانسه ما داریم؟؟؟

  67. توسط : مهتاب در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف می کنم یک بار سر جلسه امتحان نشسته بودیم امتحانشم سخت بود که یکی از پسرای دانشگاه جلوی من نشسته بود همش می خواست از روی من تقلب کنه که موفق نمی شد. تااینکه آخرش با ایما و اشاره به من گفت جواب سوال ۲ چی می شه منم که حواسم اصلاً به اون نبود و داشتم رو امتحان تمرکز می کردم با صدای بلند بهش گفتم سوال چندو می گی؟
    که چشمتون روز بد نبیه مراقب متوجه شد و برگه رو ازش گرفت.
    جالبه ترم بعد که رفتم دانشگاه دیدم اونم توی یکی از دروس عمومی شده همکلاسی ام خوشبختانه منو یادش نبود

  68. توسط : شمیم در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۹۲

    یادش ب خیردوم دبیرستان بودیم معلم فیزیکمون رفت مکه ماهم زنگای فوق میرفتیم ازکلاسای دیگه میزوچوب لباسی سالم میدزدیدیم خیلیم حال میکردیم ی بارم مدرسه روپیچوندیم که مدیرمون خیلی شیک ازخجالتمون دراومد

  69. توسط : باربی در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم یه بار یه پسر خواست بهم زیر پایی بده که
    پاش گیر کرد تو پاهام و یه جوری افتاد که دوستاش اومدن
    جعمش کرد

  70. توسط : مونا در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف می کنم من همیشه می رفتم بشت سر معلما برا بجه ها شکلک در می اوردم.جون بجه زرنکم هیشکی به من شک نمی کرد.تازه بجه ها کلی هم می خندیدن.مارمولکی هستم من.

  71. توسط : NaNaDi در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم امرو رفته بودیم کلاس با دوستم داشتیم بر میگشتیم جلو کلاس یه پارک واس بچه ها هس مام یاد دوران طوفولیت افتادیم رفتیم سوار تابو سر سره و…شدیم بد من رفتم سوار چرخو فلک کوچولوا شدم اصا حواسم نبود لنگایه درازمو جم کنم دوسم محکم چرخوند منم پام از وسط نصف شد منم جییییغ میکشیدما کل پسرا داشتن میخندیدن بدشم با کلی خجالت اومدیم بیرون…

  72. توسط : NaNaDi در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم ک برگه سوالای ادبیاتو از کیف معلمم کش رفتم دیگه لازم نیس کل کتابو بخونم…

  73. توسط : NaNaDi در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم دیشب پسر عموم از شدت گرما بدون لباس خوابیده بود منم از اونجا ک حوصلم سریده بود شدم پیکاسو با ماژیک رو کمرش نقاشی کشیدم…خیلی قشنگ شده بودا ولی نمیدونم چرا ناراحت شد…

  74. توسط : محسن در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۹۲

    یکی از دغدغه های بچگیم این بود که میرفتم دستشویی
    نمیدونستم کدوم طرفی باید بشینم…

  75. توسط : محسن در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۹۲

    خیلی سال پیش ، شب خونمون مهمون بود ، برق رفت
    به پسر خالم گفتم زنگ بزن اداره برق بپرس کی برق میاد و این حرفا
    گفت شمارش چنده
    گفتم بیست و چهار هزار و چهار صد
    گفت : یا علی این همه شماره رو چه جوری بگیرم !!!

  76. توسط : مهشید در تاریخ ۳ خرداد ۱۳۹۲

    سلام
    ممنون ک ب وبم سر زدین
    همه ی اعترافاتونو خوندم واقعأ بعضیاشون خیلی خنده داربودن
    باافتار لینک میشی:)

    • توسط : admin در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۹۲

      سلام
      ممنون مهشید خانم باعث افتخار ماست.

  77. توسط : fatemeh در تاریخ ۳ خرداد ۱۳۹۲

    سلام سایتت عالیه
    لینکت کردم لینکم کن

  78. توسط : سارا در تاریخ ۲ خرداد ۱۳۹۲

    سلام
    وب محشری داری 🙂
    لینک شدی بلینکم
    ممنون که سر زدی

  79. توسط : tayebe در تاریخ ۲ خرداد ۱۳۹۲

    خیلی قشنگ بود راستی لینکی

  80. توسط : فائزه در تاریخ ۲ خرداد ۱۳۹۲

    جالب بود

  81. توسط : محسن در تاریخ ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

    سلام دوست عزیز
    لینک شدی
    اگه میشه لطفا منو با اسم حلال مشکلات کامپیوتر لینک کن
    تشکر

  82. توسط : احسان در تاریخ ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم شب مراسم عروسیم به آشپز بالای دیگ غذا 1000 تومن انعام دادم ،بعد ار 3 روز توی فیلم عروسی متوجه شدم که آشپز نبوده و عموی خانمم بوده و من نمیشناختمش!!!!فقط داشته به آشپز کمک میکرده!!!

  83. توسط : پری در تاریخ ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم که
    تاسن یازده دوازده سالگی فکر میکردم که گاوه های ماده همیشه شیر میدن نمی دونستم که باید بچه دار بشه بعد شیر بده

  84. توسط : امین در تاریخ ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۲

    سلام
    لینک باکس نبینین با روزانه بالای 8 هزار ای پی و بیش از صد نفر آنلاین در لحظه و همچنین قابلیت اضافه کردن لینک بصورت روزانه و تایید روزانه آنها و ماندگاری هفتگی هر لینک در لینک باکس و کلیک خوری بالای لینک ها بالخصوص اگر شما هم ان را در جای مناسب قرار دهید کلیک خوری لینک های خودتان هم بیشتر خواهد شد . میتونید یه هفته ای امتحان کنید اگر دیدین بازدهی نداشت خوب ادامه ندین!
    آدرس :
    http://box.nabinin.com

  85. توسط : system32 در تاریخ ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۲

    سلام دوست عزیز
    مطلب خوبی بود ممنون
    کلی خاطرات زنده کرد
    موفق باشی

  86. توسط : فرزانه در تاریخ ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۲

    سلام
    مرسي بابت محبتي كه داشتي علي جون.مطالب شمام عالي و بي نظيره.

  87. توسط : javad در تاریخ ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۲

    سلام دادا من شما رو لینک کردم.

    • توسط : admin در تاریخ ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۲

      سلام
      ممنون لطف کردی جواد جان

  88. توسط : شیرین در تاریخ ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۲

    سلام علی جان ممنون که اومدی وبمون و خوشحالم خوشت اومده بازم سر بزن بهمون
    سایت خیلی باحالی داری دمت گرم
    موفق باشی

  89. توسط : Behrad در تاریخ ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۲

    أه… اعتراف ميكنم امروز امتحان ديف داشتم و با افتخار تمام گند زدم رفت !!!!
    فك كنم 4 بشم يعني اميدوارم …
    داغون بودم سر جلسه اصلا يه وضعي داشتمااااااااااااااا
    قلبم توي دستم بود !
    گرم بود
    صدا ميومد
    بوي قير واسه اسفالت ميومد
    اصلا شبراز اوضاش خرابه
    بسي لذت بردم داش علي:))))

    بايد برم واسه استاد( معلم خودمون حالا) بشكن بزنم بخونم

    تاب تاب عباسي
    استاد منو نندازي
    اگر ميخواي بندازي…

    خيلي بيخود كردي…

  90. توسط : الهه در تاریخ ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

    علي جان اعترافات رو هم خونديم

    مرسي مرسي عالي بودن

    • توسط : admin در تاریخ ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

      ممنون الهه جان.نظر لطفته.

  91. توسط : الهام در تاریخ ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم خیلی ادم ضایعی شدم تازه گی ها
    دوستم رفت الکی با یکی صحبت کنه بخاطره من ک میخاستم پشتش قایم شم تاعشقما ب ریحانه نشون بدم بعد خلاصه رفتیم و من با چشم و زبون اشاره کردم ک اینه خودش ک نفهمی ولی دیدم عروسشون داره بهم نگاه میکنه و میخنده هیچی دیگه منم ی خنده ای کردم و برو خودم نیو وردم دیگه…………..
    وای چقدر بد
    ن….

  92. توسط : محمد در تاریخ ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

    اعتراف می کنم که تو بچگی مثل کلاغ بودم
    هر چیزی تو چشمم برق می زد می دزدیمش
    همچین بچه هم نبودم ها تا ۱۹ سالگی : دی

  93. توسط : تینا در تاریخ ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم یه بار رفتم خرید روی یه جنسی نوشته بود بیست تومن از فروشنده پرسیدم آقا این چنده؟ یه نگاه عجیب کرد و گفت بیست و هشت تومن!!!
    با کلی چونه زدن خریدم بیست و پنج تومن !!
    بعدش ………!!… .

  94. توسط : برادر نیوز در تاریخ ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

    با سلام برادر نیوز شما را لینک کرد شما نیز ما را لینک کنید بعد من از چه طریقی میتونم در مورد سایتتون باهاتون و سولاتم حرف بزنم اگر ایمیل دارید یا در سایتتون قسمت خاصی برای پیام خصوصی دارید مرا در وب ام با خبر کنید زیرا من چند سوال دارم

    • توسط : admin در تاریخ ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

      سلام
      خدا قوت برادر نیوز
      بالای سایت قسمت ارتباط با مدیر هست
      اینم آی دی منه:ali.shahabi68
      میتونید از این دو طریق سوالاتتون رو بپرسید.

  95. توسط : سحر در تاریخ ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲

    بچه ها میخوام یه اعتراف خفن بکنم آپدیت آپدیت واسه نیم ساعته پیشه.دختر داییم زنگ زد به گوشیم گفت با دختر خاله من که اسمش سونیاس کار مهم داره و هرچی زنگ میزنه به موبایلش جواب نمیده.چون سونیا همسایه دیوار ب دیوار ما هست ازمن خواست برم خونشون و بگم ک گوشیشو جواب بده.منم یه فکر شوم به سرم زد.یه برنامه تو گوشیم هست که موقع تماس به طور خودکار صدارو ضبط میکنه فعالش کردم و رفتم خونشون دیدم داره درس میخونه.گفتم بیا با گوشی من یه زنگ بزن به مریم باهات کار داره خیلی هم ناراحته.گفته چرا گوشیتو جواب نمیدی…گفت باشه الان بهش زنگ میزنم…گفتم نـــــــه بیا باگوشی من زنگ بزن گفت چرا؟گفتم آخه خودش گفت…تازه زیاد حرف میزنه هزینش زیاد میشه گناه داری….خوشحال گوشی رو گرفت منم گفتم راحت باشید من میرم خونه حرفت تموم شد میام…هیچی دیگه رفتم گوشی رو پس بگیرم گفتم حالا چی گفت؟گفت هیچی چیز خاصی نبود…گفتم جون عمه ات خودم الان میفهمم.اومدم خونه و کامل به حرفاشون گوش دادم الانم خدا خودش میدونه اصلا عذاب وجدان ندارم که…اصلا دلم میخاد گوشیمو بدم همه زنگ بزنن اینور اونور

  96. توسط : آتوسا در تاریخ ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم چند وقت پیش سر کلاس زبان فارسی بودیم…خیللللللللللللللللی مزخرفه!!ساعت آخر با یه معلم افتضاح خیلی خسته کننده اس..
    ما هم اون روز شیطونیمون گل کرده بود خلاصه برا اینه که حال این معلمو رو بگیریم.گچ برداشتیم و خوردش کردیم در حدی که مثل پودر شد بعد ریختیم تو لوله خودکار و وقتی معلم رد میشد میپاشیدیم به پشت مانتوش!!!
    انقدر حااااااااال داد پشت مانتوش یه اثر گرافیکی درست شده بود..بخدا!!!!

  97. توسط : مرضیه در تاریخ ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲

    رفته بودیم مسافرت من حدودا ۶و۷ سالم بود شب توی این پشه بندا پیش بابام خوابیدم نزدیکای صبح بابامو بلند کردم گفتم بابا فک کنم ….. کردم بابام خیلی خیلی ریلکس گفت باباجون شلوارتو دربیار بچلون بنداز رو بند …
    وقتی صب مامانم بلند شد منو انداخت گوشه دستشویی و با شلنگ اب از اون شلنگ که ابو تیز میده بیرون گرفت رو ی جای من بد بخت
    حالا قیافه منو خودت تصور کن .
    اگه خووندی خوشت اومد نظر بده

  98. توسط : آرزو در تاریخ ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲

    بچه ها مولانا یه شعری داره
    سینه خواهم شرحه شرحه از فراق …تا بگویم شرح درد اشتیاق.
    تو فیلم چارچنگولی جواد رضویان اینو اینجوری میخونه:
    سینه خواهم شرحه شرحه از فراق ..تا بگویم شرح درد این الاغ.
    تو کلاس این شعرو میخوندم ناخواسته به خدا کاملا ناخواسته دومی رو خوندم. دیگه نتونستم سرمو بلند کنم.خدا رو شکر همون لحظه زنگ خورد. اما دبیر ادبیاتمون_که خیلی هم رو شعرها و شخصیتای ادبی تعصب داره_ خیلی عصبی شد.
    با این دبیر ادبیاتم خاطره ها زیاد دارم خیلی اذیتش کردم.

  99. توسط : محمد در تاریخ ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم سر کلاس شیمی داشتم با کناریم حرف میزدم معلمم دو با بهم اختار داد بار سوم گفت بیا بیرون.اخم کرده بود و نگام میکرد منم قلبم تند تند میزد.گفت بچسب به دیوار پیش خودم گفتم فاتحم خوندس.یه دو دقیقه نگام کرد و گفت با پشتت بنویس قسطنطنیه!!!تازه ازم غلط املاییم میگرفت و نقطه هاشا هم میگفت پرنگ بزار کثافت!!!

  100. توسط : یاسمین در تاریخ ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲

    اعتراف میکنم وقتی بچه بودم یه بار چسب مایع ریختم رو میزتحریر داییم و بعد کیفی که با آن دانشگاه میرفت را گذاشتم روش.

  101. توسط : علی در تاریخ ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲

    خب منم اعتراف میکنم که پنجم ابتدایی که بودم فک میکردم کارت اینترنت یه جایی تو کیس وصل میشه :دی
    تا الان که دانشگام هیچ وقت یادم نمیره اون لحظه ای که این حرفو به داداشم زدمو اونم پکید از خنده

  102. توسط : محمد پورداداش در تاریخ ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲

    خوب رسیدیم به اعتراف
    اول از خودم شروع میکنم
    اعتراف می کنم یه بار با دمپایی رفتم دانشگاه اصلا حواسم نبود با =))