داستان های رابطه جنسی انسان و جن |سکس با جن | جدید 95

آموزش مسائل زناشویی,اس ام اس ,عکس بازیگران,بیوگرافی بازیگران,مدل,دختر باحجاب زیباست,گالری

فال حافظ

آخرین مطالب ارسال شده

تبليغات

سايت

بازدید : 508 views

داستان های عجیب از رابطه انسان و جن

عکس جن

 

کرامت شیخ جعفر عرب

فاضل تنکابنی در قصص العلما در ضمن ترجمه شیخ جعفر عرب نقل نموده که: در زمانی که شیخ جعفر در لاهیجان بود شخصی به حضورش شرفیاب شده، عرض کرد: با جناب شیخ محرمانه ای دارم. وقتی که مجلس خلوت شد عرض کرد: من در حباله خود دو زن دارم. روزی در صحرا تنها بودم که دختری در نهایت حسن و جمال دیدم و از مشاهده او در آن بیابان هراسان و حیران شدم، پس آن دختر پیش من آمد و گفت: وحشت نکن من دختری هستم از طایفه جن و عاشق تو گشته ام، برو برای من در خانه خود منزلی آماده کن که من هر شب به نزد تو می آیم و از مال دنیا هر چه بخواهی برای تو می آورم لکن به دو شرط، اول: آنکه از زنان خود به کلی کناره گیری کنی و با ایشان مقاربت ننمایی. دوم: آنکه این سر را به کسی اظهار نکنی و اگر از هر یک از این دو شرط تخلف کنی تو را هلاک می کنم و اموال خود را هم خواهم برد. من همان طوری که او گفته بود عمل کردم و تا به حال از زنهای خود قطع علاقه کرده ام، او اموال بسیاری هم آورده، لکن از مقاربت او ضعفی بر من عارض شده که خود را نزدیک به هلاکت می بینم و از ترس او جرئت کناره گیری را هم ندارم زیرا می دانم هم مرا از بین می برد و هم مالی که آورده خواهد برد، فعلاً کار من به اضطرار کشیده و برای خلاص از این مهلکه جز شما پناه و مرجعی ندارم اکنون تو نائب امام زمان (علیه السلام) هستی، مرا از این مهلکه باید نجات بدهی.
شیخ بزرگوار چون این مطلب را شنید دو نامه نوشت و به آن مرد داد و فرمود که یکی از اینها را بر اموال خود بگذار و آن دیگری را در دست خود بگیر و در مقابل آن خانه بنشین و چون آن دختر آمد، بگو این نامه را شیخ جعفر نجفی نوشته است.
آن شخص می گوید به دستور شیخ بزرگوار عمل کردم. چون آمد، آن نامه را به او نشان دادم و گفتم آقا شیخ جعفر این نامه را نوشته، چون این حرف را شنید دیگر پیش من نیامد و به نزد اموال روانه گردید، وقتی نامه دیگر شیخ را روی اموال دید برگشت به من متوجه شد و گفت: اگر شیخ بزرگوار نامه ننوشته بود، تو را به جهت افشای این سر هلاک می کردم و این اموال را هم می بردم لکن بر امر شیخ مخالف نمی توانم بکنم و قادر هم نیستم. این جمله را گفت و رفت و دیگر او را ندیدم.(۳۸)

ازدواج جن با انسان

ماجرائی در تاریخ ۱۳۵۹ شمسی مطابق با ۱۹۸۰ میلادی ماه آوریل بوقوع پیوست، که افکار اهالی کشور مصر و شهرهای نزدیک و روستاهای مجاور را به خود معطوف داشت، و آن را نویسنده معروف، استاد اسماعیل، در کتاب خود بنام انسان و اشباح جن چنین می نویسد: مرد سی و سه ساله ای، به نام عبدالعزیز مسلم شدید، ملقب به ابوکف که در دوم راهنمائی ترک تحصیل کرده بود، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه کانال سوئز، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد و این مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید، ناچار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد، ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او را همچون شبحی که بر دیوار نقش بسته باشد مشاهده کرد. زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نمود، و به بستر ابوکف نزدیک شد و گفت: ای جوان اسم من (حاجت) است و قادر هستم بزودی بیماری تو را درمان نمایم لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد، زیرا که وحشت، قدرت بیان را از او گرفته بود و او را در عرق غوطه ور کرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نموده اضافه کرد که من از نسل جن مؤمن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد. ابوکهف این قضیه را بکسی اظهار نکرد زیرا می ترسید او را به دیوانگی متهم سازند. باز شب دوم دوباره حاجت آمد و تقاضای شب اول را تکرار کرد، ابوکف نتوانست جواب قاطعی بگوید. شب سوم باز آمد و گفت: تنها کسی که می تواند خوشبختی تو را فراهم کند دختر من است، ابوکف مهلت خواست تا در این خصوص فکر کند، بعد تصمیم گرفت که اول شب در اطاقش را از داخل قفل کند و به رختخواب برود تا کسی نتواند وارد شود، اما یکدفعه دید حاجت و دخترش از درون دیوار عبور کردند و نزد او آمدند و تا صبح او مشغول شب نشینی بودند. در همان شب وقتی که ابوکف به چهره دختر نگاه کرد، دید چهره جذاب، بدن لطیف قد کشیده، گردن بلند و مثل نقره می درخشد. رو کرد به حاجت و گفت: من شرط شما را پذیرفتم، حاجت وسیله عروسی را فراهم کرد شب بعد با موسیقی و ساز و دهل عروسی را انجام دادند، در حالی که کسی از انسانها آن آواز را نمی شنید، عروس را با این وضع وارد خانه کردند (حاجت) عروس و داماد را به یکدیگر سپرد و از خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است روز بعد هنگامی که مادر و برادران متوجه شدند که ابوکف سلامتی خود را باز یافته و با پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت. این شادی بطول نیانجامید، زیرا که بزودی روش و رفتار ابوکف تغییر کرد، او در اطاقش می نشست و بجز موارد محدود بیرون نمی آمد، تمام کارهای لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام می داد، تمام روز و شبش را در پشت در سپری می کرد. آخر الامر برادران متوجه شدند که او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند، گمان کردند عقلش را از دست داده، اما او با عروس زیبایش در عیش و نوش و خوشبختی بود، و طی دو سال همسرش برای او دو فرزند بدنیا آورد، همسر و فرزندانش نیز در کنار او در همان اطاق بسر می بردند و تنها او می توانست آنها را ببیند و صدایشان را بشنود. یک شب حاجت به دیدار او آمد و گفت: من تصمیم دارم بواسطه تو امراض انسانهای بی بضاعت را معالجه کنم، و از تو تقاضا دارم منزل دیگری برای سکنا انتخاب کن زیرا با بودن مادر و برادران اینجا همسرت و فرزندانت آزادی ندارند. سه روز بعد ابو کف در شهر شبر الخیمه منزل کوچکی را اجاره کرد و نقل مکان نمود و در آن منزل فعالیت خود را در زمینه درمان و معالجه بیماران آغاز کرد، و موفق شد گونه هائی از نازائی، فلج، بیماریهای کبد و کلیه، و سرطان سینه را معالجه کند، عملهای جراحی موفقیت آمیزی را پشت سر گذاشت و عملهای آپاندیس و زائده جگر را هم انجام می داد. او از هر بیمار برای معاینه مبلغ ۲۵ قرش دریافت می کرد، هر بیماری را به محض مشاهده، تشخیص می داد لکن معالجه و جراحی بیماران رایگان بود گاهی بیماران خود را با استفاده از گیاهان معالجه می کرد، و اکثر اوقات داروها را از پول خود خریداری می نمود، طولی نکشید که آوازه ابوکف فراگیر و محدوده فعالیتش گسترش یافت شخصی که بگزارشهای مربوط به فعالیت پزشکی بدون مجوز رسیدگی می کرد تمام فعالیتهای ابوکف را گردآوری کرده و به محکمه قاضی تحقیق (سرگرد محمد عادی الطلاوی)رد کرد، در نتیجه از سوی قاضی تحقیق حکم بازداشت آقای ابوکف صادر شد و ایشان در محکمه قاضی اعتراف کرد، که بنا به دستور (حاجت) به معاینه و معالجه افراد بیمار می پردازد، و اضافه کرد که من جرأت مخالفت و سرپیچی از دستورات ایشان را ندارم و اگر جزئی کوتاهی شود مورد اذیت و آزار قرار می گیرم، قاضی تحقیق از نام و آدرس (حاجت) برای دستگیریش از ابوکف سؤال کرد، ناگهان متوجه شد که (حاجت) انسان نیست بلکه زن مؤمنه ای از جن است ناچار به تحقیق خود پایان داد، و حکم بازداشت چهار روزه ابوکف را صادر نمود، و دستور داد او را به دادگاه قانونی روانه کنند، هنوز قاضی کار خود را تمام نکرده بود که به سر درد شدیدی مبتلی شد و مجبور گردید دفتر کار خود را ترک کرده و در منزل به استراحت بپردازد، روز شنبه ۱۵ آوریل سال ۱۹۸۰ مطابق با ۱۳۵۹ شمسی دادگاه شبر الخیمه، جلسه خود را به ریاست قاضی (رفعت عکاشه)تشکیل داد، ابوکف در دادگاه حاضر شد و به تمام اتهاماتی که نسبت به وی داده شده بود اعتراف کرد، قاضی خواست مهارت و توانائی متهم را بیازماید لذا از او خواست تا بیماریهائی را که ۶ تن از وکلاء حاضر در جلسه از آنها رنج می برند را مشخص نماید. ابوکف از این آزمون با سربلندی و موفقیت بیرون آمد و بیماری هر یک از وکلاء را تشخیص داده و داروی مناسب را برای آنان تجویز نمود، سپس نوبت قاضی فرا رسید، و بعد از او تمام افراد حاضر در جلسه مورد معاینه قرار گرفتند، بعد گفتگوئی میان قاضی و متهم بسیار مهیج بود حضار با فریاد بلند تکبیر می گفتند قاضی وقتی که با این ماجرای مهم روبرو شد. حکم کرد ابوکف باید به بیمارستان روانی تحویل داده شود تا بیماری وی مورد بررسی قرار گیرد. و مدت بازداشت وی تا جلسه بعدی دادگاه یعنی یکشنبه ۲۲ آوریل ۱۹۸۰ تمدید شد، روزنامه الجمهوریه، مشروح این ماجرا را در شماره ای که اول صبح روز چهارشنبه ۱۶ آوریل ۱۹۸۰ منتشر شد چاپ نمود، پخش این مطلب جنجال فراوانی را در پی داشت. تعدادی از علماء دین و پزشکان روان شناس دست بکار شده و نظریه خود را در این مورد ابراز نمودند، برخی معتقد بودند ابوکف انسانی است دروغگو، برخی دیگر می گفتند: او با نیروی نامرئی مرتبط است، اما دکتر احمد عکاشه، استاد روانشناش در تحلیل خود نوشت: ابوکف به اختلال و اضطراب فکری مبتلا شده، و این حالت وی جزء جنونهای خطرناک است. ولی در میان همه جنجال و هیاهو کسی نتوانست موفقیت ابوکف را در تشخیص و معالجه و اجرای عمل های جراحی موفقیت آمیز خنثی بکند و در بین مردم از اشتهار بیاندازد.
وقتی که در روز یکشنبه ۲۲ آوریل ۱۹۸۰ دادگاه شبر الخیمه جلسه اش را با ریاست قاضی، رفعت عکاشه برگزار نمود طی آن جلسه قاضی محکمه ابوکف را از تمامی اتهامات وارده بی گناه و مبرا دانست، و در متن حکم آمده بود: متهم متذکر شده که مجبور به انجام این امر بوده (یعنی معالجه) و هیچگونه از خود اختیاری نداشته، ضمناً توانائی مقابله و مبارزه با نیروی نامرئی را که بر وی مسلط گشته بود، و برای اجرای دستورهای خود از او استفاده می کرده برای او غیر مقدور بوده، و در صورت عدم اجرای دستور مورد ایذاء و اذیت نیروی نامرئی قرار می گرفت در این موارد قانون مجازات فاقد نص صریحی است که اتهاماتی را که دادگاه بر علیه متهم اعلام نموده به عنوان جزم اثبات نماید، زیرا اتهامات وارده برای متهم در حقیقت فقط پاسخ مثبت برای درخواست نیروهای نامرئی بوده و از طرفی هم بر دادگاه ثابت شده که اقدام متهم مبنی بر معاینه و معالجه کاملاً صحیح بوده در حالیکه خود متهم اقرار می کند تا بحال از علوم مربوط به پزشکی چیزی فرا نگرفته است، در عین حال دادگاه قادر نیست به یقین اعلام نماید که متهم با اجنه در ارتباط است، بنابراین شک دادگاه در اثبات اتهامات فوق بر علیه متهم، به نفع متهم تمام می گردد، زیرا که اصل در انسان برائت است، و ابوکف بی گناه شناخته می شود پس از شنیدن این حکم ابوکف با صدای بلند ذکر لا اله الا الله را تکرار می کرد، و به روزنامه نگاران گفت: حاجت، هنگام برگزاری جلسه در محکمه حاضر بود، و موقع قرائت حکم توسط قاضی (حاجت) در پشت سر او ایستاده بود، وقتی که یکی از روزنامه نگاران از ابوکف در مورد ویژگیها و خصوصیات و نام (حاجت) سؤال کرد، او پاسخ داد: من از پاسخ این سؤال معذورم، فقط آنچه می توانم بگویم این است که حاجت از نسل جن است.(۳۹)

حکم فقهی تزویج با جنیان

بعضی از علماء در مورد تزویج با جنیان فرموده اند: جایز نیست، زیرا اختلاف جنسی موجب امتناع است خداوند در قرآن فرموده است: والله جعل لکم من انفسکم ازواجاً لتسکنوا الیه و جهل بینکم موده و رحمه.(۴۰)
موده یعنی جماع، رحمه یعنی اولاد. علمای حنابله و سراجیه و سایرین که گفتند: در طلاق و عده و نفقه و کسوه بر مشکل برخورد می شود. لذا قائل بر عدم جوازند و بعضی عدم جواز را به خاطر اختلاف جنس گفته اند، بعضی از علماء مکروه دانسته اند، مانند ابن حرب و قتاده و بعضی دیگر گفته اند ابن لهیعه روایت کرده: ان النبی (صلی الله علیه و اله و سلم) نهی عن نکاح الجن، نهی را اعم معنی کرده اند که شامل کراهت هم می شود.(۴۱)
بعضی از بزرگان فرموده اند: حرام دانستن زیاد قابل قبول نیست، زیرا هر جا می بینیم تکلیف به جن و انس با هم عمومیت دارد، یعنی به هر چیزی از احکام که انسانها مکلفند جنی ها هم مکلفند، پس چه اشکال دارد که در نکاح هم به هم باشد، کما اینکه بعضی از اهل قرآن و علم و تحقیق مدعی هستند که با جنیها ازدواج کرده و معاشرت انجام داده اند.(۴۲) آنان برای تأیید مطلب، جریان ازدواج فرزندان حضرت آدم (علیه السلام) را با جنیان بیان نمودند.
ابوبکر خضرمی نقل کرده: امام صادق (علیه السلام) به من فرمود، مردم درباره ازدواج اولاد حضرت آدم (علیه السلام) چه عقیده دارند. عرض کردم: می گویند خداوند از حضرت حوا در هر زایمان یک دختر و یک پسر به وجود می آورد، در وقت ازدواج، پسر اول با دختر دوم ازدواج می کرد، حضرت فرمودند: این مطلب صحیح نیست، مطلب واقعی این است که وقتی فرزند حضرت آدم به نام هبه الله به دنیا آمد و بزرگ شد، حضرت آدم از خداوند درخواست کرد که کاو را تزویج دهد، خداوند چهار پسر بود. بعد از آن حضرت آدم (علیه السلام) در مورد ازدواج فرزند دیگر خود به نام یافث)) از خداوند درخواست کمک کرد که خداوند تبارک و تعالی دستور داد از طایفه جن ازدواج کند و چهار دختر هم نتیجه آن ازدواج بود بعد دستور رسید پسرهای هبه الله با دخترهای یافث که پسر عمو و دختر عمو بودند ازدواج نمودند، بر این اساس که مردم هم متفاوتند، بعضی خوشرو، بعضی بد قیافه، خوش اخلاق و بد اخلاق هستند، زیرا تمام خوبیها از حوریه و زشتیها از جنیه می باشد.(۴۳)
پس عده ای از فقهای اسلام من جمله ابن تیمیه که از مشاهیر علمای اهل سنت و جماعت است در کتاب (مجموع الفتاوای)خود(۴۴) می گویند: با بودن شرایط نکاح بین جن و انس ازدواج مانع ندارد جایز است، کما اینکه در بین مردم شیوع دارد می گویند فلان مرد با جن ازدواج کرده و یا زنی از انسانها با جن ازدواج کرده و دارای فرزندی هم گاه می شوند و دلیل بر این امر صلاحیت نکاح بین دو جنس متفاوت را آیه مبارکه: لم یطمهن انس قبلهم ولا جان تائید می کند چون طمث بمعنی ازاله بکارت مگر اینکه محققین بگویند این صلاحیت تزویج مربوط به حور العین در بهشت است تزویج با جن را در عالم دنیا شامل نمی شود (برای تحقیق بیشتر به منابع زیرا مراجعه شود: بحار الانوار، ج ۱۱، ص ۲۳۶ حدیث ۶ و ص ۶۰ ص ۹۶ و ۹۷ حدیث ۵۷ و ۵۹- و در کافی ج ۵۶۹ حدیث ۵۸٫

رابطه جنسی انسان و جن

قوی ترین دلیل بر امکان شی، وقوع آن در خارج است. علمای شیعه و نیز دیگر علماء در کتابهای خود وقوع رابطه جنسی بین انسان و جن را نوشته اند.
علامه مجلسی (رحمه الله) می نویسد: زنی به نام فاطمه بنت نعمان نجاریه می گوید: من رفیقی از طایفه جن داشتم، ایشان هر موقع بر من وارد می شد، به عمل زنا مشغول می شدیم. روزی آمد و بالای دیوار نشست و جلو نیامد. من پرسیدم: چرا نزدیک نمی آیی؟ گفت: امروز از طرف خداوند پیامبری در جزیره عربستان مبعوث شده که زنا را حرام می داند.(۳۳)
همین خبر عیناً با همین الفاظ در کتاب حیاه الحیوان الکبری، ج ۱، ص ۲۹۴ (باب الجیم و جن)تألیف محقق سنی، کمال الدین محمد بن موسی الدمیری، موجود است.
جاحظ، یکی از علمای بزرگ اهل سنت می گوید: به نظر محققین، آمیزش بین جن و انسان واقع شده است، زیرا خداوند می فرماید:
و شارکهم فی الاموال والاولاد.(۳۴)
لم یطمئهن انس قبلهم ولا جان.(۳۵)
حال اگر جن با انسان چنین رابطه ای نداشتند، در این دو آیه نمی آمد. باز می بینیم هر موقع مردی مصروع (مبتلا به صرع) می گردد، طرف او زنی از جن است که در اثر عشق و علاقه ای که بر آن مرد داشته، او را مصروع کرده است و نیز هر گاه زن مصروعه شود، عاملش مردی از جن است که به او عشق ورزیده، بوییده و بوسیده تا او را به این حال انداخته است. اگر غیر از معاشقه و استلذاذ بود، مرد انسانی مصروع مرد جن می گردید و زن انسان مصروعه زن جن می شد، در حالی که چنین نیست.(۳۶)

حجاج بن یوسف و شیطان

در بحار الانوار و تفسیر صافی آمده است که از امام جعفر صادق (علیه السلام) نقل شده که: پرسیدند چگونه می توان شناخت که شیطان در نطفه انسان شرکت کرده است یا خیر؟ فرمود:
بحبنا و بغضنا فمن احبنا کان نطفه البعد و من ابغضنا کان نطفه الشیطان.
یعنی، چنین چیزی به دوستی ما و به دشمنی با ما (اهل بیت)معلوم می شود، هر که ما را دوست می دارد، نطفه پدرش است و هر که با ما دشمن است نطفه شیطان است.
مجلسی (ره)در سماء العالم بحار، نقل کرده از عیاشی که حضرت باقر (علیه السلام) فرمود:
کان الحجاج ابن الشیطان.
یعنی، حجاج پسر شیطان بود.
بعد فرمود: یوسف ثقفی نزد مادر حجاج آمد و درخواست مجامعت کرد، همسرش گفت: نو که همین حالا پیش من بودی و مجامعت نمودی! یوسف دیگر چیزی نگفت.
فامسک عنها، فولدت الحجاج
یعنی از جماع خودداری کرد تا بعد از مدتی حجاج متولد شد.
از این خبر معلوم می شود که شیطان به صورت یوسف ثقفی متشکل شده و نزد مادر حجاج آمده و با او مجامعت کرده به همین جهت کمال عداوت را به سادات و فرزندان پیامبر داشت.(۳۷)

درخواست ازدواج جن از انسان

حجه الاسلام آقا سید محمد ابراهیم حسینی (صدر)نقل فرمودند که: من در سال ۱۳۷۴ در روستای کرزان از توابع تو یسرکان منبر می رفتم. روز تاسوعا بود. با میزبان خود آقای محمود افشاری، برای گردش به صحرا رفتیم. پدری با دو فرزندش را دیدیم که لوبیا قرمز می کاشتند. بعد از سلام و احوال پرسی، سخن از توجه خداوند بزرگ به بندگان و معجزه ائمه اطهار (علیه السلام) به میان آمد. آقای کریم کرزانی داستان جالبی را برای ما نقل کرد که: یکی از بچه ها به نام عباس، فردی است بسیار متدید و دقیق در تکلیف شرعی که با مادر و همسر خود زندگی می کند. روزی از محل کار خود خارج شده، به سوی منزل می رود. در بین راه صدای دختری به گوشش می رسد که ایشان را با نام صدا می زند. وقتی که برمی گردد، دختری زیبا با قیافه بسیار دلفریبی را مشاهده می کند. آن دختر اظهار می کند: عباس من عاشق تو شدم و در خواست ازدواج با تو را دارم. عباس با شنیدن این کلام در حالی که از اتهام مردم هم هراسان است که در کوچه با چنین دختری مشغول صحبت گردیده، گفت: من همسر و مادری در تحت تکفل خود دارم و هیچ گونه توانایی اداره دو همسر و مادر را ندارم. او اظهار می کند که از شما توقع مخارج و غیره را ندارم، بلکه نیازهای مادی شما را هم هر چه باشد برطرف خواهم کرد.
عباس می گوید چون نمی خواستم در جایی که مردم متوجه بودند با او صحبت کنم، تا مبادا آبرویم خدشه دار شود، لذا بی اعتنایی کرده و به سوی منزل روانه شدم. وقتی به منزل رسیدم دیدم جلوتر از من آمده و در منزل نشسته. گفتم: من تا امروز اصلاً تو را ندیده ام تو چطور ندیده عاشق من شده ای؟ گفت: من از طایفه جن هستم، انسان نیستم ولی چکنم، عاشق و دلباخته تو شده ام، از تو تقاضای ازدواج دارم و تمام زندگی ترا تضمین می کنم که با خوشی زندگی کنی.
عباس می گوید او هر چه اصرار می کرد، من مخالفت می کردم تا اینکه گفت: عباس، من می روم، تو تا فردا با مادر و همسرت مشورت کن. در همین حال مادر و همسرم که نشسته بودند، گفتند: عباس گویی تو با کسی صحبت می کنی، ما که غیر از تو کسی نمی بینیم، من جریان را شرح دادم، مادرم گفت: عباس، جن زده نشده باشی؟
آن روز گذشت، فردا من طبق معمول به دکان رفته، مشغول کار شدم و در وقت همیشگی به خانه برگشتم، وقتی که وارد شدم دیدم باز آن دختر نشسته و منتظر است. بعد از سلام و جواب گفت: عباس! با مادر و همسرت مشورت کردی؟ گفتم: دیروز من به تو گفتم من نیازی به ازدواج دوم ندارم و خواهش می کنم که دست از من بردار. او گفت: من در عشق تو بی قرارم و می سوزم، استدعا دارم با من ازدواج کنی و همین طور اصرار می کرد. گفتم: خلاصم کن من ابداً به ازدواج دوم تن نخواهم داد، باز دیدم رهایم نمی کند، ناچار برای خلاصی خود سیلی محکمی به صورتش زدم.
نگاهی به من کرد و گفت: اگر من چنین سیلی به تو بزنم زنده نخواهی ماند. در همین حال وقتی که از من مأیوس شد، یک سیلی به من زد و دیگر نفهمیدم جریان چه شد، وقتی که مادر و همسرم می بینند من نقش زمین شدم. مرا به پزشک می رسانند. ولی چون کاملاً لال شده بودم، از معالجه من ناامید می شوند.
عباس مدت مدیدی با همین حال که قادر به سخن نبود، زندگی می کند تا اینکه روزی آرزو می کند که به زیارت ثامن الائمه نائل آید و این آرزو را با اشاره، به نزدیکان خود می فهماند. مادر و همسر و برادری که در تهران زندگی می کرد به همراه عباس به مشهد مقدس عازم می شوند و در مسافر خانه ای ساکن می شوند. یک هفته، هر روز به زیارت مشرف می شوند، لکن نتیجه نمی گیرند، تا روزی در منزل مشغول تهیه غذا بودند و عباس هم خوابیده بود، می بینند در خواب حرکت می کند و حرف می زند و مرتب می گوید: آقاجان آقاجان برادرش صدا می زند که عباس با چه کسی صحبت می کنی؟ یک مرتبه صدای عباس بلند می شود که آقا رفت، چرا نگذاشتید من با ایشان بروم و شروع به گریه کرده، گفت: در خواب جایی را دیدم که بسیار خوش آب و هوا بود و تمام ساکنین آنجا سید بودند و در بین آنها دو آقای بزرگوار تشریف داشتند که هر دو نزد من آمدند و فرمودند ما آمده ایم شفای تو را از خداوند تقاضا کنیم. سؤال کردم: این جماعت کیستند؟ فرمودند همه اینها سیدند و بعد من از یکی از آن افراد سؤال کردم، این دو بزرگوار کیستند؟ گفت: امام رضا (علیه السلام) و امام زمان عجل الله تعالی فرجه. در همین حال یک کمربند پارچه ای به من دادند که نصف آن را هم مردم پاره پاره کرده، بردند و نصف آن مانده است. آن دو بزرگوار می خواستند تشریف ببرند، من هم می خواستم با آنها بروم، استغاثه کردم، شما بیدارم کردید، و از همان دقیقه عباس شفای کامل خود را دریافت.





برچسب ها :

تبليغات

سايت

دیدگاه شما در مورد این مطلب



Xبستن تبلیغات