داستان کوتاه جالب | جدید 95

آموزش مسائل زناشویی,اس ام اس ,عکس بازیگران,بیوگرافی بازیگران,مدل,دختر باحجاب زیباست,گالری

فال حافظ

آخرین مطالب ارسال شده

بازدید : 219 views بار
داستان کوتاه و آموزنده دزدان بانک

داستان کوتاه و آموزنده دزدان بانک

در يک دزدی بانک در گانک ژو چين دزد فرياد کشيد: 
« همه شما در بانک، حرکت نکنيد. پول مال دولت است و زندگی به شما تعلق دارد. »
 
همه در بانک به آرامی روی زمين دراز کشيدند. اين «شيوه تغيير تفکر» نام دارد، تغيير شيوه معمولی فکر کردن.
هنگامي که يک خانم به صورت تحريک آميزی روی ميز دراز کشيد، دزد فرياد کشيد:  
«خانم خواهش مي کنم متمدن باشيد! اين يک دزدی است، نه تجاوز جنسی.»…

ادامه مطلب / دانلود کنید

تاریخ ارسال : ۱۵ بهمن, ۱۳۹۲
نویسنده : سعید
نـظـرات : ۱ دیدگاه
بازدید : 669 views بار

داستان کوتاه و پندآموز

3 داستان کوتاه پندآموز

داستان اولی :

روزی گاندی با قطار در حال مسافرت بود که به علت بی توجهی ، یک لنگه از کفش های نو او که به تازگی خریده بود از قطار بیرون افتاد ؛ مسافران دیگر برای او تاسف خوردند ولی گاندی بلافاصله لنگه دیگر کفشش را هم به بیرون انداخت ! همه با تعجب به او نگاه کردند اما او با لبخندی رضایت بخش گفت : یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف است ولی اگر کسی یک جفت کفش نو پیدا کند مطمئنا خیلی خوشحال خواهد شد !
خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی آنکه خود داشته باشیم ، دیگران را از آن برخوردار کنیم …

.

.

.


ادامه مطلب / دانلود کنید

تاریخ ارسال : ۲۴ مرداد, ۱۳۹۲
نویسنده : سعید
نـظـرات : ۲ دیدگاه
بازدید : 267 views بار

داستان خنده دار -20 سال پیش

داستان خنده دار -20 سال پیش

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.

شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و

اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد …


ادامه مطلب / دانلود کنید

تاریخ ارسال : ۲۱ اردیبهشت, ۱۳۹۲
نویسنده : سعید
نـظـرات : ۲ دیدگاه
بازدید : 129 views بار

داستان زیبای ویولونیست

داستان زیبای ویولونیست 

در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی.سی صبح زود که مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند٬ زنان و مردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف آنها زندگی نمیکردند بلکه به اجبار زنده بودند تا ریاضت بکشند که نمیرندآن روز نیز آن مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند و نمی دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه بازمیگردند و یا باید با دست خالی به خانه های نکبت زده شان بروند و از فرزندانشان خجالت بکشند خود را برای روزی مشقت بار آماده می کردند که ناگهان صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید آوای ویولن آنقدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر از رفتن باز ماند اکثرا آنها  با اینکه می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند بدون توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن کنسرت بود جمع شدند و حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی اشک ریختند خندیدند به خاطراتشان فکر کردند..

 


ادامه مطلب / دانلود کنید

تاریخ ارسال : ۱ اسفند, ۱۳۹۱
نویسنده : سعید
نـظـرات : بدون دیدگاه
Xبستن تبلیغات