خاطره خنده دار | جدید 95

آموزش مسائل زناشویی,اس ام اس ,عکس بازیگران,بیوگرافی بازیگران,مدل,دختر باحجاب زیباست,گالری

فال حافظ

آخرین مطالب ارسال شده

بازدید : 1,648 views بار
خاطرات دختر دانشجو - خنده دار

خاطرات دختر دانشجو – خنده دار

دوشنبه اول مهر: امروز روز اولی است که من دانشجو شده ام. شماره ی کلاس را از روی برد پیدا کردم. توی کلاس هیچ کس نبود، فقط یک پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «کلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشکیل نمی شه(!) و دوباره در مقابل تعجبم گفت که یکی دو هفته ی اول که کلاس ها تشکیل نمی شود و خندید
با اینکه از خندیدنش لجم گرفت، اما فکر کنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسید که ترم یکی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز کند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد نخندد
 

***

ادامه مطلب / دانلود کنید

تاریخ ارسال : ۷ شهریور, ۱۳۹۲
نویسنده : سعید
نـظـرات : ۴ دیدگاه
بازدید : 264 views بار

خاطره ی خنده دار از رضا خان

خاطره ی خنده دار از رضا خان

میگن رضاخان شبها با ماشین توی خیابون های طهران میگشته و به امورات نظامی کشور رسیدگی میکرده!یک شبی که داشته توی خبایون ها گشت می زده می بینه یک درجه دار نظامی داره مست و پاتیل توی خیابون تلو تلو میخوره و راه میره، رضاخان به راننده اش میگه وایسا این نظامی را سوار کن ببینم کیه که با این وضع داره توی خیابون تلو تلو می خوره!…

 


ادامه مطلب / دانلود کنید

تاریخ ارسال : ۳۱ خرداد, ۱۳۹۲
نویسنده : سعید
نـظـرات : بدون دیدگاه
بازدید : 705 views بار

داستان کوتاه راننده اتوبوس - طنز

داستان کوتاه راننده اتوبوس – طنز

مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.

 

مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود.

روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست

و روز بعد و روز بعد…


ادامه مطلب / دانلود کنید

تاریخ ارسال : ۲۸ خرداد, ۱۳۹۲
نویسنده : سعید
نـظـرات : بدون دیدگاه
بازدید : 514 views بار

خاطره جالب اتوبوس

خاطره جالب اتوبوس

این خاطره خوب و جالب رو یکی از دوستان برای سایت رهافان ارسال کرده:

یکی از دوستام تعریف می کرد : “با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ء 5-6 ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی می گرفت طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت این دفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم .یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی. خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم…سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.این بار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی…


ادامه مطلب / دانلود کنید

تاریخ ارسال : ۱۵ اردیبهشت, ۱۳۹۲
نویسنده : سعید
نـظـرات : ۱ دیدگاه