داستان عشقی و رمانتیک جدید داستان سکسی سک30 | جدید 95

آموزش مسائل زناشویی,اس ام اس ,عکس بازیگران,بیوگرافی بازیگران,مدل,دختر باحجاب زیباست,گالری

فال حافظ

آخرین مطالب ارسال شده

تبليغات

سايت

بازدید : 14,305 views

داستان عاشقانه و رمانتیک جدید ۱۳۹۵

داستان عشق

یه داستان عشقی و رمانتیک برای دختر و پسرای شیطون!!!!!!!!!

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .

من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….
ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”


منبع: www.rahafun.com


دوست عزیز از مطالب جذاب زیر دیدن فرمایید



داستان عشق دختر به پدر   داستان عشق دختر به پدر همه ما میدانید عشق و علاقه ای که بین دختر و پدر و بالعکس هست، بسیار زیاد بوده و حتی میتوانیم با مثال هایی از اطرافیا...
داستان عاشقانه شاخه گل خشکیده داستان عاشقانه شاخه گل خشکیده ” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و … این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آیند...
جذاب ترین داستان های کوتاه عاشقانه…... جذاب ترین داستان های کوتاه عاشقانه... عشق و آرامش  :heart: استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى ك...




تبليغات

سايت

دیدگاه شما در مورد این مطلب

  1. توسط : یه دوست در تاریخ ۲۳ مهر ۱۳۹۵

    داستان خوبی بود

  2. توسط : نرگصی در تاریخ ۲۲ مهر ۱۳۹۵

    این داستان تو تمام وبلاگ کانال ها سایت ها هست …اینقدر تکراری…

    • توسط : سعید در تاریخ ۲۶ مهر ۱۳۹۵

      با سلام
      شما داستان جدید بدید ما بزاریم

  3. توسط : ترسا در تاریخ ۲۰ شهریور ۱۳۹۵

    جالب بود مرسی

  4. توسط : ترسا در تاریخ ۲۰ شهریور ۱۳۹۵

    از عشق بدم میاد من اول وقتی ترکم کرد بی دلیل میگفتم بخشیدمش ولی الان دعا میکنم کاری که با من کرد برای خودش اتفاق بیفته
    داستان خوبی و جالبی بود

  5. توسط : Fati در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۵

    awlii bod

  6. توسط : ممتاز در تاریخ ۲۵ خرداد ۱۳۹۵

    من عاشق این داستان ها هستم عشقم

  7. توسط : امیر در تاریخ ۲۴ خرداد ۱۳۹۵

    خوش گذشت واقعا ~~ ولی ی کم مبالغه داشت

  8. توسط : الی در تاریخ ۱ خرداد ۱۳۹۵

    من عاشق ی نفربودم الانم هسم.ولی بش بدی کردم.کاش اینو ببینه وبدونه هنوزم عاشقشم.منو ببخش.بخداهنوزم دوستدارم.

  9. توسط : sepideh در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۳۹۵

    به نظر من هر دو احمق بودن و زندگیو بازیچه خودشون قرار دادن با نگفتن و این که عاشقی ی مسئله کاملا بیخوده ادم وقتشو الکی تلف میکنه

  10. توسط : شقایق در تاریخ ۴ دی ۱۳۹۴

    لعنت ب عشق.کاش یا عاشق نمیشدیم یا بهش میرسیدیم

  11. توسط : Shakiba در تاریخ ۱ دی ۱۳۹۴

    ?Migam hala to in hiro viri Kasi GF nemikhad

  12. توسط : مژده در تاریخ ۵ مهر ۱۳۹۴

    سلام به عزیزای گل من امروز اولین باره وارد سایت زیباتون میشم باراتون ارزوی موفقیت دارم دم همتون گرم بووووووووووووووووووووووووس

  13. توسط : فاطیما در تاریخ ۱۴ مرداد ۱۳۹۴

    خوب بود.ولی دیگه واقعا تکراریه

  14. توسط : ali در تاریخ ۹ مرداد ۱۳۹۴

    خیللللللللللی بد پسر خجالت بکش مگه نه

  15. توسط : دل ارا در تاریخ ۹ تیر ۱۳۹۴

    ای کاش همه عاشقا غرورو ،خجالتو کنار بزارنو به هم برسن……هِی!…..ولی مزه ی عشقو تاشقی به همین غرورو ،خجالت بازیاشه دیگه…..

  16. توسط : مصطفی صداقت 0111 در تاریخ ۳۱ خرداد ۱۳۹۴

    وای خیلی عالی بود
    عین خودم که نمی تونم بهش بگم اونم طرف من مثل ی دوست نگاه میکنه
    0111

  17. توسط : s0mayeh در تاریخ ۲۳ خرداد ۱۳۹۴

    سلام.خسته نیاشی .من یه سری داستان ها همیشه توی ذهنم هست بعضی وقتی شب تا صبح و مثل کتابی میمونه یا فیلم الان چندسالی میشه که گرفتار همچین چیزی هستم . خیلی دوس دارم نویسنده بشم ولی راهشو بلد نیستم و قوانین ادبیات هم خوشم نمیاد حالا اگه مایلید با شما در میون بذارم. راستی خیلی دوس دارم زندگسم هم کتاب بشه. من ایمیل باز نمیشه این روزها هم ایمیل ساختن خیلی سخت شده.ایمیلمو مینویسم چون بدون اون نمیتونم پستمو ارسال کنم. ایدی برنامه لاینم رو براتون میزارم. sahar67

  18. توسط : atusa در تاریخ ۴ خرداد ۱۳۹۴

    وای من یکی که دیگه حالم بهم میخوره از بس تو همه ی وبلاگا این داستان و خوندم به نظرم خیلی تخیلی اه یکم واقع بین بودنم بد نیست

  19. توسط : فرشته در تاریخ ۱۶ فروردین ۱۳۹۴

    یک عشق واقعی البته بعضی جاهاش ابهام داشت خیلی ها گرفتار این مشکل بودن و هستن در آخر میتونم بگم قسمت نبوده به هم برسن و یکی دو ماه بعد یا یکی دو سال بعد از هم جدا بشن .گرچه اگر هم طلاق نمیگرفتن یک طرف میسوخت و میساخت .زندگی به قیمت یک عمر سوختن.من بعد از سالها سختی تازه کمی آرامش پیدا کردم.چون با یک آدم بی منطق و ازخود راضی ازدواج کردم اگرچه خیلی وقتا تصمیم به جدایی گرفتم ولی صبر کردم و از خدا کمک خواستم همه چیز رو سپردم به خودش بعد تازه فهمیدم این همه سال اشتباه کردم که خودم اقداماتی انجام میدادم برای اصلاح اشتباهات و سو تفاهمات.بله حالا میفهمم باید از اول اینو با خود میگفتم : ز آغاز عهدی کرده ام کاین جان فدای شه کنم بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

  20. توسط : آیت در تاریخ ۹ فروردین ۱۳۹۴

    نمیدونم چی بگم فقط میتونم اینو بگم که خیلی خوب بود

  21. توسط : سبحان در تاریخ ۲۱ اسفند ۱۳۹۳

    ممنونم خیلی عالی بود

  22. توسط : shayan در تاریخ ۱۴ اسفند ۱۳۹۳

    پدر خجالت بسوزه

  23. توسط : melika در تاریخ ۱۵ بهمن ۱۳۹۳

    وااااای خیلی قشنگ بود داش گریم میگرفت

  24. توسط : زهرا در تاریخ ۱ دی ۱۳۹۳

    وای نمیدونین.تو هنگم امیدوارم همه عاشقا به هم برسن

  25. توسط : leila در تاریخ ۵ آذر ۱۳۹۳

    Jaleb bod.man taze 2roze site shoma ro didam be nazaram khobe mamnon azat kar ma ro ason karde

    • توسط : admin در تاریخ ۷ آذر ۱۳۹۳

      لطف دارید شما لیلا خانم
      بازم به ما سربزنید خوشحال میشیم ولا ..

  26. توسط : hosssein در تاریخ ۱۷ آبان ۱۳۹۳

    خیلی قشنگ بود امان از دسته غرور !!

  27. توسط : عسل در تاریخ ۲۳ مهر ۱۳۹۳

    واییییی چه قدر داستان خوبی بودش واقعا داشت گریم در میامد…..

  28. توسط : mahtab در تاریخ ۲۴ مرداد ۱۳۹۳

    اهاااااا راستی خجالت میکشیدن من معذرت میخوام اشتباه کردم

  29. توسط : mahtab در تاریخ ۲۴ مرداد ۱۳۹۳

    همش تقصیر این غرور لعنتیه..

  30. توسط : سلنا در تاریخ ۳ مرداد ۱۳۹۳

    داستان جالب و زیبایی بود

    گریه ی ادم رو در می اورد…
    ممنون

  31. توسط : ترنم در تاریخ ۲۱ دی ۱۳۹۲

    چقدر جالب بود.آدم ناراحت ميشه اين داستانا رو ميخونه :wilt: