لحظه دعوت یار | جدید 95

آموزش مسائل زناشویی,اس ام اس ,عکس بازیگران,بیوگرافی بازیگران,مدل,دختر باحجاب زیباست,گالری

فال حافظ

آخرین مطالب ارسال شده

تبليغات

سايت

تبليغات

سايت

بازدید : 222 views

لحظه دعوت یار|www.rahafun.com

قطعه ای زیبا و عاشقانه در وصف دیدار یار  :heart:

  کاش می دانستی… بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت … من چه حالی بودم!

کاش می دانستی
بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم!

خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید
پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور
زود برخیز عزیز
جامه تنگ در آر
وسراپا به سپیدی تو درآ .

وبه چشمم گفتم :
باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟
که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است !
چشم خندید و به اشک گفت برو
بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه .

و به دستان رهایم گفتم:
کف بر هم بزنید
هر چه غم بود گذشت .

دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده !
وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بکند

خاطرم راگفتم:
زودتر راه بیفت
هر چه باشد بلد راه تویی.
ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود
گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست .
جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

و به لبها گفتم :
خنده ات را بردار
دست در دست تبسم بگذار
و نبینم دیگر
که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

مژده دادم به نگاهم گفتم:
نذر دیدار قبول افتادست
ومبارک بادت
وصل تو با برق نگاه

و تپش های دلم را گفتم :
اندکی آهسته
آبرویم نبری
پایکوبی ز چه برپا کردی

نفسم را گفتم :
جان من تو دگر بند نیا
اشک شوقی آمد
تاری جام دو چشمم بگرفت

و به پلکم فرمود:
همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه
پای در راه شدم

دل به عقلم می گفت :
من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد
هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی
من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند
و مرا خواهد دید

عقل به آرامی گفت :
من چه می دانستم
من گمان می کردم
دیدنش ممکن نیست
و نمی دانستم
بین من با دل او صحبت صد پیوند است

سینه فریاد کشید :
حرف از غصه و اندیشه بس است
به ملاقات بیندیش و نشاط
آخر ای پای عزیز
قدمت را قربان
تندتر راه برو
طاقتم طاق شده

چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم می کرد/دست بر هم می خورد
مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید

عقل شرمنده به آرامی گفت :
راه را گم نکنید

خاطرم خنده به لب گفت نترس
نگران هیچ مباش
سفر منزل دوست کار هر روز من است

عقل پرسید :؟
دست خالی که بد است
کاشکی …

سینه خندید و بگفت :
دست خالی ز چه روی !؟
این همه هدیه کجا چیزی نیست !

چشم را گریه شوق
قلب را عشق بزرگ
روح را شوق وصال
لب پر از ذکر حبیب
خاطر آکنده یاد ….


منبع: www.rahafun.com


دوست عزیز از مطالب جذاب زیر دیدن فرمایید



ابراز عشق جالب پسر چینی به همکلاسی اش... ابراز عشق جالب پسر چینی به همکلاسی اش روش جالبی که یک پسر چینی برای ثابت کردن عشق اش نشان داد همه را متعجب کرد. یکی از دانشجویان پسر در دانشگاهی...
جذاب ترین داستان های کوتاه عاشقانه…... جذاب ترین داستان های کوتاه عاشقانه... عشق و آرامش  :heart: استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى ك...
داستان خواندني عشق منطقی! داستان خواندني عشق منطقی! وقتی از او پرسیدند که چطور است که او غمگین نیست، او جواب داد: «چرا باید احساس بدی داشته باشم؟ جوانی بود که عاشق ...




تبليغات

سايت

تبليغات

سايت

دیدگاه شما در مورد این مطلب

  1. توسط : سید جون در تاریخ ۳۰ فروردین ۱۳۹۴

    عاااااااااااااااالی بود … بی نظیر …
    از این جور مطالب شوق وصال زیاد بذارین خواهشن …
    عالی عالی



Xبستن تبلیغات