حکایت و داستان کوتاه آموزنده بزرگوار مردی - جدید 97

سکس,سکسی,س ک س,عکس سکسی

سریال دستت را به من بدهسریال دستت را به من بده
تبلیغات ویژهرزرو جایگاه

خانه / طنز و سرگرمی / داستان جالب و خواندنی / حکایت و داستان کوتاه آموزنده بزرگوار مردی

حکایت و داستان کوتاه آموزنده بزرگوار مردی

dastan454_

آورده اند که روزی مردی به خدمت فیلسوف بزرگ افلاطون آمد و نشست و از هر نوع سخن می گفت. در میان سخن گفت: « امروز فلان مرد از تو بسیار خوب می گفت که افلاطون عجب بزرگوار مردی است و هرگز کسی چون او نبوده است.»

افلاطون چون این سخن بشنید سر فرود برد و سخت دلتنگ شد.

آن مرد گفت:« ای حکیم! از من تو را چه رنج آمد که چنین دلتنگ شدی؟»

افلاطون پاسخ داد:« ای خواجه! مرا از تو رنجی نرسید. ولی مصیبت بالاتر از این چه باشد که جاهلی مرا ستایش کند و کار من او را پسندیده آید؟ ندانم کدام کار جاهلانه کرده ام که او خوشش آمده و مرا به خاطر آن ستوده است.

 
منبع: فان پاتوق

  • بدون دیدگاه
  • سعید
  • ۱۶ اسفند ۱۳۹۳
  • 1,078 بازدید
تبلیغات ویژهرزرو جایگاه

تمامی حقوق این سایت برای رها فان محفوظ است و هرگونه کپی برداری از مطالب و قالب پیگرد قانونی دارد . طراحی و کدنویسی : شیکنا